تبليغاتX
خاطرات داروخانه من

بعضی وقتا انقد بداخلاق و بد عنق میشم که باور کنین خودم هم از پس خودم بر نمیام یا یه وقتایی خودم هم میترسم. دقیقا همون لحظه میدونم دارم اشتباه میکنم اما بازم به کارم ادامه میدم. مثل :

  1. یه خانومی اومده لاموتریژین 100 توی دفترچش نوشته شده . میگم خانوم با مهر این پزشک بیمه ای نیست ورقی هم هست 800 تومن بدم خدمتتون میگه شما که همیشه گرون فروشی میکنین مجبورم بگیرم بدین دیگه. آخ که با خودم گفتم خدا به دادت برسه من به این کلمه گرون فروش آلرژی دارم. دیگه نفهمیدم چی شد. گفتم خانوم محترم این کاریه که دولت محترمتون کرده و روی پاکت های دارویی هم خدارو شکر نوشته. گفت حالا من هر چی بگم شما حرف خودتونو میزنین. گفتم  خوب خانومم اعصابت خرابه چشمتون که طوریش نیست بفرمایین بخونین. یه آقایی از اون ور میگن عصبانی نشو خانم دکتر بعضیا عادتشونه. با یه لحن بدی گفتم بیخود عادتشونه . عادتاشونو بزارن برا توی خونشون . من اجازه نمیدم وایسه و بدو بیراهایی رو که باید به یه جایی دیگه بگه به من بگه. خانومه برگشت که دکتر فلانی اینا رو به من مجانی میده. منم با عصبانیت گفتم خانومم اقای فلانی فقط لیسانس بهداشت روان دارن و خبری از دکتر بودن ندارن. اون گفت چه زورش گرفته منم زیر لبی گفتم بر شیطون لعنت...
  2. فکرشو بکنین یه آدم تنبلی مث من دو سری لباس بشوره بندازه خشک شن و بره مهمونی  خوشحال که شب میاد همشونو اتو میکشه دیگه تا آخر هفته خوش و خرم زندگی میکنه.یهو از مهمونی برگردی ببینی همسایه محترم مکرمه یه دود غلیظی راه انداخته توی حیاط خونتون و اصلا حواسشم به لباسهای شسته شده و آماده شما نبوده. آخ که دلم میخواست فریاد بزنم. اما خوب انقد این همسایه ها خوبن که روم نشد فقط باعصبانیت همه لباسا رو جمع کردمو دوباره راهی ماشین لباسشویی.
  3. میری سر ماشین لباسشویی میبینی مادر عزیزت اومده مانتوهای مشکیتو با بلوز صورتی مارک دارت انداخته توی ماشین تازه روشم پودر رختشویی ریخته . آخ که امروز حسابی حسابی حسابی داغ و قاطی بودم. افتضاح....
  4. در حال صحبت با یکی از بیمارا هستم که زیز چشمی میبینم یه پسر کوچولویی یه تابلو آورده میده به یکی از بچه ها و ... با شنیدن اسم یکی دیگه از پرسنل کنجکاویم رفع شد و به کارم ادامه دادم. اون پرسنلمون برگشت دیدم بچه ها دارن میگن آقای فلانی این تابلو برای کیه فرستادی داروخونه.میگه من فرستادم؟ از تعجب کم مونده بود دوتا شاخ رو سرش در بیاد. وایسادن با هم چونه زدن که کی اینو آوردو چرا دقت نکردینو ... گفتم بابا متن رو بخونین شاید از طرف جایی برای یکیتون اومده باشه. میبینم یه متن عاشقانه نوشته شده و آخرشم نوشته به یاد تو و لحظه های با تو بودن...! اینم یه نمونه ابراز علاقه به سبک عهد دقیانوس. فقط باید پیدا کنیم که این تابلو برای کدون یکی از بچه ها بوده همین.
  5. بعضی وقتا از اینکه انقد خوب رفتار کنم و لبخند بزنم و مهربون باشم (البته توی خونه همیشه این مساله صدق نمیکنه ها ) شیک بپوشم و به جوابام فک کنم و فک کنم که چیو به کی بگم و به کی نگم و ببینم کی سلام داد . کی چی میخواد. بالاخره از اینهمه موجه بودن خودم حالم به هم میخوره. بعضی وقتا دلم میخواد دستمو از شیشه ماشین بکنم بیرون . دلم میخواد صدای آهنگ توی ماشین رو بلند کنم. دلم میخواد با لباس و چادر محلی برم توی کوچه و خیابون یا کنار دریا. دلم میخواد تاب سوار شم. دلم میخواد بتونم راحت چونه بزنم. عصبانی بشم. و هزارو یک کار دیگه ای که دلم میخواد اما نمیشه....

   ناگفته نمونه اینکه نمیشه دلیل این نمیشه که من با اون میزان شیطنت توی دانشگاه هر از گاهی بیخیال همه این چیزا نشم و این کارا رو نکنم ها....

    6. جناب آقای احسان اینجا وبلاگ خصوصی منه و مثل دفتر خاطراتم میمونه اگر چیزی خاطرم رو آزرده کنه حتما مینویسمش. پس کامنت خصوصی شما  کاملا غیر منطقیه. ضمن اینکه من با کسی سر دعوا یا جنگ پیروزی ندارم اینجا فقط برای تمدید اعصابمه.پس شما رو به خیرو ما رو به سلامت...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 22:40 | لینک  | 

شده با دیدن یه فیلم یا خوندن یه کتاب حالت آدم های مظطرب و روانی بهتون دست بده و روزگارتون بی دلیل سیاه شه؟

من با دیدن فیلم lost به این حالت دچار شدم البته انقدر این حالت در من شدید بود که نتونستم ادامه بدم و داشت همه روابطم رو خراب میکرد که ترک کردم و  همه DVD ها رو دادم به کسی که مشتاق تر بود. یادمه دوره دانشجویی هم یه کتابی کادو گرفتم که الان اصلا اسمش یادم نمیاد با خوندن اون کتاب هم دقیقا همین احساس رو داشتم . حس یه آدم روانی بیچاره که همه اطرافیان دارن بهت دروغ میگن و کاری از دستت بر نمیاد. حس آدمی که مجبوره یه چیزیو تحمل کنه بدون اینکه بدونه باید چیکار کنه. نمیدونم چطوری بگم به هر حال انقدر این حس و این حالت بد بود که کتاب رو نیم بند خونده راهی سطل زباله خوابگاه کردم. یادمه اون زمان هیچکش نتونست بفهمه که من چمه و چرا انقدر پریشون شدم. 

راستی از حق نگذریم فیلم بازی و کارگردانی عالی داره شاید دقیقا به همین دلیله که انقدر منو متاثر کرد.

به هر حال نتونستم ادامه بدم زندگیم داشت میریخت به هم. و الان در ریکاوری هستم.

دیگه جونم براتون بگه که شاید همه ما عشق رو تجربه کرده باشیم. کوتاه یا طولانی ,یه طرفه یا دوطرفه, دور یا نزدیک. اما خاطره من از عشقی که تجربه کردم یه خاطره دوره که طعمش رو هنوز حس میکنم و هر بار با دیدن دوتا آدمی که دارن عاشقانه با هم ازدواج میکنن این طعم شیرین رو با شدت بیشتری حس میکنم. اما چه حیف که خیلی از این عشق ها و این انرژی ها هدر میره و به با هم بودن ختم نمیشه. امشب نامزدی دوست داداشمه. چن وقتی میشه که خواهر خانوم دوستش رو دوس داره و بالاخره بعد از گذروندنن مسیرهایی امشب قراره که همه بودنشون با هم رو به رسمیت بشناسن. براشون خوشحالم. انقدر که وقتی گفت هنوز باور نمیکنم که امشب داره میاد از شوقم اشک ریختم. من این ناباوری رو با پوست و استخونم حس کردم. کاش تو هم یه روز میومدی و امشب ما هم از راه میرسید...

اما این روزا دوست و آشنا وقتی به من میرسن میگن خانوم دکتر چرا ازدواج نمیکنی و وقتی میگم خوب باید یه مورد مناسب پیش بیاد. میگن خوب فلانی که خوب بود یا اینی که من معرفی کردم رو چرا گفتی نه یا ا اون که استاد دانشگاه آزاد بود خوب بود دیگه یا مثلا اون آقاهه که فلانی گفته بود یا... منم در حالیکه حداکثر سعی خودمو میکنم که با آرامش و احترام حرف بزنم (انگار که مجبورم بزنم) میگم خوب برای من مناسب نبودن من نپسندیدم. اونوقت یه راست میرن تو دل من و میگن آخه یکم هم به شرایط سنیت فک کن بعد انقد سخت بگیر. و من فقط میتونم تو دلم بگم کدوم یکی از شما طعم عشق رو چشیدین. من میخوام دوباره طعمش رو حس کنم برای تمام زندگیم....
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 14:27 | لینک  | 

به معجزه اعتقاد نداشتم اما اتفاق افتاد. و دوباره آرامش به خونواده ما برگشت. اما بشنوید از آتچه در این مدت بر ما گذشت.

بیمارستان نمازی بخش نوروسرجری اطفال:

از نظر بهداشت و نظافت در حد خوب. از لحاظ رسیدگی پرستار و پرسنل خوب. از نظر ویزیت پزشکی ضعیف. از لحاظ احترام به بیمار و همراهش متوسط. از نظر رفاه حال همراه بیمار ضعیف.

بیمارستان لفمان حکیم تهران بخش نوروسرجری:

این بخش جاییه  که بیماران به هیچ جرمی شکنجه میشن. من یک هفته توی جایی زندگی کردم که برای پرسنل اونجا انسانیت ی، مهربانی ی و احترام به حقوق دیگران تعریف نشده بود. یک هفته بخش نوروسرجری بیمارستان لقمان حکیم رو زندگی کردیم در حالیکه پرستار و خدمه با فریاد از همراه بیمار دیگه ای میخواستن که کیسه ادرار مریض دیگه ای رو خالی کنه. یک هفته جایی زندگی کردم که یک دختر بچه ده ساله رو در کنار 5 بیمار بزرگسال خوابونده بودن بدون هیج امکاناتی برای همراه بیمار یا خود بیمار. بیمار ما پتو نداشت توجیه پرسنل این بود که این بیمارستان پتو کم داره. بیمار ما ملافه نداشت و وقتی اعلام میکردی میگفتند که خوب ملافه میخواد چیکار؟ یک هفته بخش نوروسرجری بیمارستان لقمان حکیم رو زندگی کردم تا به این نتیجه برسم که واقعا ثروت خیلی بهتر است از علمه. بیمارستان لقمان حکیم جایی بود که توجیه پرسنل و پرستاران اونجا برای رفتار و کم کاریشون این بود که خوب این بیمارستان دولتیه. جایی که انسان بودن به طور کلی معنی خودش رو از دست داده. جاییکه من از اکثر همراهان که میپرسیدم حتی نمیدونستی چرا بستری بیمارشون طول کشیده و همه میگفتن آخه دکتر نمی ایسته ما باهاش حرف بزنیم. جایی در پایتخت همین کشور اسلامی ما و در همه دولت ها بخصوص دولت عدالت محور وجود داره که با بی عدالتی تمام فقر بیمار رو به رخش میکشن.

بیمارستان دی بخش اطفال:

بالاخره من ده روز آخر رو توی این بخش گذروندم. جاییکه اولین چیزی که تعیین کننده بود آرامش روحی و روانی بیمار بود. جاییکه بهترین خدمات ارائه میشد. جاییکه احترام به بیمار و دلداری دادن به همراهان از اصول خوب این بیمارستان بود....

مهربانی ها و زحمت های پزشک عزیز جناب آقای دکتر کریم حدادیان، پزشک مهربان آقای دکتر گیو شریفی، رزیدنت محترم نوروسرجری دکتر عسکری و دکتر جهان بخش و پرستار محترم بخش اطفال بیمارستان دی سرکار خانم عبدالهی فراموش نشدنی است. 

از ما گذشت خوب و بد آنچه بود اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!

پی نوشت:

  1. در جواب به همکار عزیز آقای احسان که لطف کردن و برای من کامنت گذاشتن عرض میکنم که من واقعا عاشق شغلم هستم و هیچوقت فکر نمیکردم روزی به مردم اطرافم انقدر وابسته بشم که نتونم حتی یک شیف رو نباشم. هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که فکر کنم چه خوب که من هستم تا بتونم تا اونجا که از دستم بر میاد به این قشر رنج دیده کمک کنم. اگه من حالم از مریض به هم میخوره به خاطر زیاد شدن انواع بیماری در مردمه. و منظور دقیق از اون پست اتفاقاتیه که مسلسل وار داشت توی خانواده ما میافتاد و همش بیماری بود و از اونجا که من داوسازم قائدتا مسئولیت مستقیم همشون با من بود. مخصوصا مورد اخیر که برای برادرزاده عزیزم تشخیص تومور مغزی داده شد، و از اونجا که من خواهری داشتم که به دلیل سرطان بدخیم مغز فوت کرد این کامنت رو گذاشتم. امیدوارم توجیه شده باشین . منتظر پیغام عذر خواهی شما میمونم.
  2. د رپاسخ به آقای عزیزی که نوشتن از پول بیمارا هم بدت میاد . باید عرض کنم واقعا بعضی مواقع شرمنده میشم وقتی میخوام مبلغ دارو رو به بیمار بگم. و توجیه میدم که طرف به قولی معامله من بیمه یا یک سازمان دیگه ای غیر از بیمار باشه. من دوست دارم بهترین سرویس رو به بیمارانم بدم اما این سرمایه ای که توی همه داروخونه هاست اجبارا باید از جایی تامین مالی بشه. با احترام اعلام میکنم که نه به شما و نه به هیچ کسی دیگه ای اجازه نمیدم نه در مورد من که در مورد هر پزشکی که بهترین سالهای زندگیش که شاید خیلی ها تو مسافرت و خوشگذرونی و مهمونی ویا کم کم پای تلوزیون گذرندن به درس خوندن و سختی کشیدن گذرونده اینطوری صحبت یا قضاوت کنه. منتظر پیغام عذر خواهی شما هم میمونم.
  3. از سایر دوستانی که در این مدت برای من پیغام گذاشتن و من نتونستم جواب بدم یا سر بزنم عذر میخوام کمابیش باید دلیل این نامهربانی من رو  درک کرده باشین.
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 0:12 | لینک  | 

حالم از هرچی با میم شروع میشه مخصوصا مریض ـ مریضی به هم میخوره شدید.....
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 22:43 | لینک  | 

اول از همه این که این تامین اجتماعی انگار که نه انگار داروخانه ها ازش طلب دارن . زنگ میزنم بهشون میگن هنوز بودجه نیومده. آغا یعنی چی نیومده. بیخود نیومده. مگه وقتی کسی از ما طلب کاره حسابم میکنه که هنوز حقوق منو ندادن یا هر چیز دیگه ای؟ سوال میکنم کی قراره واریز کنین؟ میگن معلوم نیست . آخه آدمم انقدر پرور! میگم آخه آقای محترم شما که نونتون نبود قرارداد بیمه معین بستنتون چی بود ها؟ میگه خوب اشتباهیه که شده. آخه آدمیزادم انقد پررو!! میگم آغای محترم آخه با این تورم و این سودی که رو داروها گرفته میشه نمیشه که شما بخواین شش ماه بعد اونم آیا پرداخت کنین یا نکنین که؟ میگه خوب ما هم حقوق نگرفتیم. عجبا!!!!!!!!!! دلم میخواست از همین پشت تلفن یه فریاد بزنم که موهاش سیخ شه. به مامور بیمشون گفتم لطف کنین برا اینکه کلاهمون نره تو هم تشریف نیارین داروخونه. آخه یه قرارداد یه طرفه از طرف اونی که بدحساب که مورد بررسی قرار نمیگیره. ایهاالناس وقتی انتخاباتش اونه چه انتظاری از ..... اما توی این یه سال انقدر جون کندم تا بالاخره تونستم طی چند ماه گذشته مبلغ کسورات داروخانه رو به ده هزار ریال کاهش بدم. اما با چه هزینه ای. از وقت انرزی چشم دیگه چی بگم که مایه نذاشتیم تا به اینجا رسیدیم (اونم فقط در مودر نسخه های تامین اجتماعی) اما دیگه به این نتیجه رسیدم که به درک که کسورات میزنن حالا که میخوان منم میشم مثل خودشون و کاری رو که به شدت تا حالا در مقابلش مقاومت کردم رو میکنم . همون کاری که ممکنه بعضی از داروخانه ها انجام بدن.....

اما بشنوین از خدمات درمانی و مسئول بررسی نسخ داروخانه اینجانب. انگار وقتی این خانوم رو استخدام کردن زیر برگ استخدامیش نوشتن کسورات مورد نیاز جهت داروخانه دکتر نیلوفر .....ریال میباشد. زنگ زدم میگم خانوم جان قربون اون صدات آخه نمیشه که من هر ماه زنگ میزنم و تو هر دستوری که میدی من اجرا میکنم. یه روز میگی فلاپی خرابه دوباره بفرست. یه روز می گی بشین طبق فلاپی که برات فرستادیم تمام کد داروا رو چک کن. یه روز میگی این بیمه نیست. اکثرا هم میگی مهر نداشت امضا نداشت اعتبار نداشت بعدشم دوباره روز از نو روزی از نو. خوب من که همه کارایی که میگی رو میکنم. همه اشتباهاتی که بوده رو رفع کردم دیگه چتونه آخه؟ میگه خوب بازم بوده. اون فامیلتونو که همیشه میاد کسریاتو میگیره بفرست بیاد و .... گفتم آخه چه فایده و... ایندفه دیگه داغ کردم گفتم آخه خانوم ..... عزیزم باورت میشه خود بنده تک تک نسخه ها رو بعد وارد شدن به کامپیوتر از همه نظر چک میکنم. میگه حالا از این بگذریم بعضی داروا اشتباه وارد شده. میگم آخه من برای تامین اجتماعی هم به همین روال فلاپی میفرستم چطور با همکاری هایی که بین ما شد کسورات من اونجا اونقد اینجا پنجاه برابر اونجا .میفرمان سیستممون فرق میکنه. آخه خانوم خانوما مثلا ما دکتریما.مثلا مانخبه بودیم برا خودمونا حالا مچل تو شدیم. منم گفتم راستش من به یکی دیگه از دوستام زنگ زدم اونم گفتت خدمات درمان همینطوریه اصلا جزو قراردادشه که یه مبلغی رو هر ماه کسر کنه. با پررویی میگه خوب اگه نظر شما در رابطه با ما اینه که دیگه بحثی نمیمونه. گفتم خانومم مث این میمونه که شما هر روز بیای یه حرفی رو تکرار کنی بعدش بگی خوبد منظور من که این نبوده که... میگه خوب اگه شک داری بیا ببین نسخه هاتو. میگم آخه من 400 کیلومتر راه رو پاشم بیام تو اون جهنم که تو به من بگی من درست میگم.ای خدا . زورم از این میگیره که چرا از این همه جا صاف باید بیایم تو ....

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 2:10 | لینک  | 

۱. چه شوقی داره وقتی بعد بیست سال پدرت بیاد تو خوابت و بهت لبخند بزنه. وقتی تو هراسون به مادر بگی تورو خدا یه زنگ بزن داداش اون اصلا بابا رو یادش نمیاد بزار تا بابا نرفته صداشو بشنوه. هنوز طنین صداش توی گوشمه. به همون بلندی همیشگی با همون وقار و توام با مهربانی همیشگی. جات توی لحظه لحظه زندگیم خالیه بابا...

۲. یه آقایی با اصرار اعلام میکنه که نقرس داره و حتما نیاز به ترامادول برای درمان دردش داره. از اونجا که این بیماری به دلیل مصرف کمتر گوشت قرمز و استفاده بیشتر از ماهی در مناطق جنوبی کمتره. و از اونجا که بیماری نیست که هر کسی بیانش بکنه باور میکنم و میپرسم از کجا متوجه شدی که نقرسه؟ میگه خوب دیگه دکتر گفت میگم چه علامتایی داشتی مگه ؟ با اعتماد به نفس اعلام کرد که پشت شانه هاش اطراف کلیه هاش و دور نافش درد میکرده!!!!!!!!!!!!!!

۳. یه آقایی هست به اسم علی اقا این دورو برا که دیگه معروفه به معتادی و از افتخاراتش اینه که خوب رگ میگیره. هر وقتم میاد داروخونه سرنگ میگیره حساب نمیکنه و میره بیرون. منم به بچه ها گفتم اشکال نداره بزارین بره کارش دارم. اینو داشته باشین تا برگردم.

چن وقتی میشه که افرادی که اعتیاد دارن یا حدس زده میشه که معتاد هستن به مواد مخدر همراه درخواست کلونازپام و به قول خودشون گلناز و داروهای گروه پام به آمپول متوکاربامول رو آوردن. اين شد كه بعد چن بار به اين فكر افتادم كه اين گرفتگي عضلاني يه بهونه است.

منتظر شدم كه علي آقا بياد. خندان و لق لق زنان اومد داخل داروخانه. خانوم دكتر يه سرنگ 5 با يه سرنگ انسولين از اون خوبا بهم بده. گفتم باشه اما اولش بيا اينور كارت دارم. گفتم ببين يه سوال ازت دارم سعي كن منو نپيجوني باشه. گفت اين حرفا چيه خانوم دكتر شما امر بفرما. گفتم جريان چيه اينايي كه اعتياد دارن ميان متوكاربامول ميبرن. گفت خوب مگه نميدونين شل كننده عضلانيه. گفتم ديدين علي آقا نشد ديگه. من ميدونم كه كارش چيه اما بگو شما برا چي استفاده ميكنين ( رفته بودم به قلب دشمن فك نميكرد انقد رك بش بگم كه من ميدونم تو هم ...). گفت باشه ميگم. ميدوني وقتي ترياك تزريق ميكني ... گفتم ترياك يا گرد و ... گفت ترياك انگار كه يه عالمه مورچه تو رگاي آدم داره ميره بالا. برا همين ترياك رو ميندازن تو متوكاربامول حل كه شد با يه پنبه محلول شفاف رو جذب ميكنن و تو يه ظرف ديگه خالي ميكنن و اون محلول شفاف رو ميزنن تو رگ .

پي نوشت : 1. اگه باعث بدآموزي شد به من ربط خاصي نداره  ....

                2. فك نكنين همينو گفت و رد شد و رفتا يا به همين وضوح و شفافيتي كه من نوشتم توضيح دادا نه. من بدبخت از كل يه ساعت صحبت علي آقا اين فرمولاسيون رو كشف كرد. بعد اون يه ساعتم مجبور شدم يه ساعت ديگه توضيحاتشو راجع به نخبه بودنش در رگ گرفتن بشنوم.

4. براي اولين بار از خدا ميخواهم كه ما را مشمول دريافت معايب زندگي در هفتاد كيلومتري آخر دنيا كنه. خدا كنه اين بار هم بسته پيش تاز پستي به ماشين اينجا نرسيده باشه.   

۵. کاش جواب لبخندتو داده بودم. کاش...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 22:21 | لینک  | 

چه شب سختیه امشت. البته شب های خیلی خیلی سخت تری هم من توی زندگی داشتم. اما تفاوت امشب با همه اون شبا اینه که امشب دردی دارم که حتی به خودمم هم نمیتونم بگمش. فقط سعی میکنم دندونامو به هم فشار بدم و با صدا بخندم. کاش زودتر این روزا به روزای بهتری پیوند بخورن.
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 21:52 | لینک  | 

منتظر بودم یه چیزی بیاد توی این کله که بیام و بنویسمش اما دریغ. انکار که خشکسالی شده.

منتظرم که رستوران سفارشمو آماده کنه. توی خیابون بنزین سوزی میکردم. یه ماشینی از کنارم رد شد. سرعتشو کم کرد. حدس زدم مریضیه که یه دارویی رو کم آورده و میخواد که داروخانه رو باز کنم براش. توی همین فکرا بودم که چی جواب بدم و چی بگم و ... که طرف از ماشین پیاده شد و اومد طرفم. صدای آهنگ توی ماشین رو کم کردم.شیشه رو دادم پایین با یه کمی اخم همراه با یه نیم لبخند که اگه کار دیگه ای داشت ضایع نشده باشم گفتم بفرمایین. ازقیافش حدس زدم که میشناسمش.

خانم دکتر راستش شماره فلان همکارتونو میخوام. گفتم که حقیقتش من نمیتونم شماره شخصی کسی رو بهتون بدم. گفتن اصلا خانوم دکتر خودتون که دکترین با اینکه به بچه ها گفتم خانم دکتر بهشون نمیاد اهل این کارا باشه ولی میگم خدمتتون. حقیقتش یکی از بچه ها نامزد داره (شستم خبردار شد که آخر این ماجرا چیه ) حالا یه مشکلی براش پیش اومده و...اخمامو کردم تو هم و  گفتم باردار شدن؟ گفتن بله متاسفانه. گفتم خوب چه کاری از دست من بر میاد. گفتن پروستاگلندین میخوایم. لبخند زدم گفتم من داروهای غیر قانونی کار نمیکنم.( در این بین همش به این فکر میکردم که آخه اون بچه بدبختی که با این وضعیت به دنیا میاد چی میشه؟ اون دختر بدبختی که این ننگ رو تا آخر عمرش باید تحمل کنه چی میشه؟ چه عاقبتی توی این جامعه براش پیش میاد اگه نتونه این مساله رو به قول خودشون ختم به خیرش کنن؟ پسره حاضر میشه باهاش ازدواج کنه؟ اصلا اومدیم و ازدواج کرد این ازدواج چه آخر و عاقبتی خواهد داشت؟ و.... ) خانوم دکتر یعنی جایی رو نمیشناسین که داشته باشه. تصمیم گرفتم حداقل کاری که میتونم براشون بکنم رو بکنم ( با اینکه هنوز تکلیفم در این مورد مشخص نبود ) ناصر خسرو تهران. خانم دکتر جای دیگه - این نزدیکیا. گفتم والا نمیشناسم. و ادامه دادم ببینین آقا این دارو عوارض خیلی زیادی داره حتما باید تحت نظر پزشک تجویز بشه. فرمودن آره تهوع استفراغ اسهال خطرات قلبی تنفسی و ... یهو یه جرقه تو ذهنم اومد. همکاری رو میشناختم که به قول خودمون از اون ته خلافا بود ( البته فقط حدس میزدم با توجه به حس ششم زنانگی ) گفتم آقای فلانی فردا تشریف بیارین داروخونه من شماره یه داروخونه رو توی فلان جا رو بهتون میدم فک میکنم که دکترش بتونه براتون جور کنه و... 

همونطور شد چند روز بعد خوش و خرم اومد و گفت فلانی برام جور کرد.

حالا مساله اینه در این موارد برخورد ما به عنوان یه پزشک یا یک داروساز باید با مریض چطور باشه؟ اینو کسی به ما یاد نداده. جزو دروسمون نبوده که در موارد خاص یا حتی معمولی چه برخوردی باید داشته باشیم با وجود اینکه اکثر همکاران ما وارد داروخانه میشن. من به شخصه از دیدگاه یک زن به این مساله نگاه میکنم و میگم این زن عاقبتش در جامعه ما نابودیه اگه که کسی متوجه خطاش بشه. یه مذهبی از نظر خودش یه آدم معمولی از نقطه نظر خودش اون همکارمون از نقطه نظر دیگه شاید مادی شاید ...

چه باید کرد؟ چه باید گفت؟

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 21:27 | لینک  | 

متاسفم. متاسفم واقعا متاسفم.

من همیشه موافق و مشوق شرکت در انتخابات بودم. اما متاسفم که دیگه شرکت نمی کنم. متاسفم برای ایران. برای وطنم. متاسفم برای وطنی که سرنوشتش رو به بازی گرفتن. متاسفم که نمیتوانم فریاد بزنم. انقدر بلند که دنیا بشنود. برای اولین بار در زندگی دچار احساس سرخوردگی - بیچاره گی و ناتوانی شده ام. متاسفم متاسفم. فقط همینو میتونم بگم....

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 11:7 | لینک  | 

1.      هيچ وايساديد كه به اطرافتون نگاهي بكنين و ببينين كجا داريد نفس مي كشيد، چه زميني تكيه گاه قدمهاتونه؟ وايساديد كه ببينيد نسل جديد ما به جاي زمين هوا رو تكيه گاه قدمهاش ميكنه؟ مشروب رو نفس ميكشه؟ و با افتخار اعلام آزاد بودن ميكنه؟

بلاي بر سر نسل جديد و آيندگان اين وطن اومده كه ديدن يه خانوم محجبه ، يك حاج آقا ، باعث مضحكه و خندشون ميشه. خدايا؟؟؟؟ نسلي كه اعتقاد داره كسي نبايد به پوشش به مدل موهاش به نحوه حرف زدنش به اينكه كجا ميره و كي ميره گير بده خودش حجاب ديگري رو به تمسخر ميگره؟ نسلي كه اعتقاد داره دنياش بايد لبريز از آزادي باشه تعريفش از آزادي چيه؟ تعريفش از بودن چيه؟ تعريفش از زندگي چيه؟اصلا معني تعريف رو ميفهمه؟ كي اين بلا رو سر اين نسل آورده؟ پدر ؟ مادر؟ دولت؟ دين؟ يا....

(توصيه ميكنم كتاب مادر پدر ما متهميم دكتر شريعتي رو حتما بخونين)

2. در كشور اسلامي ما ، جايي كه عدالت علي (ع) شعار همه افراد ريز و درشت ، معتقد و غير معتقد جامعه است اشخاصي زندگي ميكنن كه همه هزينه هاي درمان و داروشونو سازمان بيمه گر پرداخت ميكنه و اشخاص ديگري كه همه هزينه هاي ريز و درشتشون رو خودشون متقبل ميشن يعني مجبورن كه متقبل بشن. گروهي هستن كه 20% كل هزينه رو پرداخت ميكنن، گروهي ۱۰% ، گروه ديگري 30%  و ....

بيمه هايي هستن كه همه اقلام موجود در نسخه رو تحت پوشش دارن به شرط اينكه به انگليسي نوشته باشه! بعضي اقلام گياهي نسخه رو هم قبول ميكنن، بعضي خارجي ها رو هم پرداخت ميكنن و بعضي ها  حتي بعضي از داروهاي توليد داخل رو هم متقبل نميشن.

فرقي نميكنه دولت سازندگي باشه يا كريمه يا عدالت محور يا ... در زير همه اين عنوان ها بيماري زندگي ميكنه 18000 تومان بابت FNA پرداخت ميكنه ، يكي 9000 تومان ، ديگري 3000 تومان ، و يكي هيچ مبلغي رو پراخت نميكنه. گروهي هستن كه از قرص استامينوفنشون تا لوازم آرايشي بهداشتيشونو بيمه پرداخت ميكنه و ديگراني هستند كه حتي داروي ضد سرطانشون رو هم بايد با هزار مكافات فرانشيز دار كنن.

چرا توي يك اداره دولتي حقوق يه كارمند كه اسمش استخداميه خيلي بالاتر از حقوق يه كارمند ديگه است كه اسمش قراداديه؟ خوب قراردادا رو هم عوض كنين بزارين استخدام ! چرا حقوق يه فوق ديپلم در يه اداره دولتي معادل حقوق يه پزشك در يه اداره ديگره؟ چرا...

3.به نظر شما معني فقر چيه ؟ اصلا تعريف تعريف شما از فقر چيه؟ تعريف مديران ما از فقر چيه؟ تعريف من؟ تعريف مادر من؟ تعريف حلبي نشين ها؟ تعريف افغان ها تعريف امريكايي ها ، عرب ها و ....

به نظر شما اگه كسي در يه خونه كوچيك و در يه محله قديمي يا پايين شهر زندگي كنه و هر روز خودش رو ملزم به خوردن نون و پنير كنه ، پياده به محل كارش بره ، هر روز ميوه نخوره در تعريف فقر قرار ميگيره؟ يا اصلا ميتونه احساس فقر رو تجربه کنه؟ به هيچ عنوان!

فقر يعني اينكه نگران باشي پسرت كه از مدرسه مياد نكنه دفتر مرد عنكبوتي رو بخواد و تو نتوني تهيه كني؟ نكنه دختر از خونه همسايه مياد عروسك باربي بخواد و ...فقر يعني ترس از اينكه خانوادت بيمار باشن و تو نداشته باشي ببريشون دكتر، فقر يعني ترس از اينكه سياست هاي دولت جديد باعث بشه نتوني همون نون و پنير رو هم براي خانوادت تهيه كني.ت فقر يعني دلت بخواد بري پارك اما سه شيفت سر كار باشي نتوني. فقر يعني دلت بخواد براي بچه ات ماشين پلاستيكي بخري نتوني ، فقر يعني زندگي با حقوق 100 تومن ، فقر يعني زندگي با درآمد 200 تومن، فقر يعني ادامه حيات با مواجب 500 تومن.

هيچ كسي ، هيچ مديري نميتونه خودش رو همطراز فقرا قرار بده. آدم بايد ته حسابش خالي باشه ، پشتوانه مالي نداشته باشه ، پزشك خصوصي كه چه عرض كنم نتونه به هيچ پزشكي مراجعه كنه تا فقير باشه.

نتونستن معني فقره ، نداشتن معني فقره  نه نخواستن.

4. يك بيماري بدخيم افتاده به جون اقتصاد كشورهاي ابرقدرت. كشورهاي دشمن. و رسانه هاي ما هر روز با لحني توام با شادي خبرهاي جور واجور از شيوع بيشتر و بيشتر و وخيم تر شدن اوضاع رو اعلام ميكنن. رسانه هاي اسلامي ما از درد همسايه شادمان است! جايي كه به ديني معتقدند كه ميگه درد دشمنت رو هم نديده نگير!

اما تعريف ما از اقتصاد بيمار چيه؟ تعريف ابرقدرت ها از اقتصاد بيمار چيه؟

به زبون ساده از نظر ابرقدرت ها كشوري كه پزشكش نتونه بعد مدتي كار كردن يه خونه و يه ماشين داشته باشه اقتصادش بيماره. كشوري كه افراد شاغلش نتونن يه زندگي مستقل رو با آرامش بچرخونه از حداقل امكانات رفاهي كشور استفاده كنه اقتصادش ورشكسته است. از نظر اون كشورها وقتي همه افراد اون كشور نتونن يه شغل با در آمد مكفي داشته باشن ، وقتي كسي نتونه هزينه درمانش رو پرداخت نه، وقتي كسي باشه كه هزينه تحصيلش رو نداشته باشه  اقتصاد بيماري داره.

امروز صبح توي يه برنامه آموزشي بهداشت كه در رابطه با مصرف داروها بود مجري برنامه بعد از خواندن عريض و طويل فوايد باقلا اعلام فرمودند كه اگه باقلا ندارين زود باشين برين بخرين كه ممكنه با همين خبر قيمتش بره بالا! عجب اقتصادي داريم ما....

به نظر شما اقتصاد ما كي ورشكسته ميشه؟

5.هيچ شده منتظر يه چيزي باشين كه يا راهيتون ميكنه به قعر زمين يا ميفرستدتون به اوج آسمون؟

مثل امتحاني كه يا نمره بيست داشته باشه يا صفر. مثل وقتي پزشك از ICU مياد بيرون و تو چشم به دهانش منتظري كه بگه به خير گذشت يا اينكه متاسفم همه سعيمو كردم.

بالاخره بعد از سه چهار ساعت به عنوان آخرين نفر از اولين گروه ده نفره اي كه براي معاينه ميرن اسمت خونده ميشه . بعد از ساعت ها كه از سالن فرستادنت به حسابداري از اونجا به سالن از سالن به اتاق شماره 2 از اتاق شماره 2 به سالن از اونجا به اتاق آموزش كه زيركانه از زيرش در ميري بعدش به سالن و بالاخره اتاق شماره 4.

هفته پيش من يكي از اعضاي گروهي بودم كه ورودشون به اتاق شماره 4 آينده سلامت و زندگيشان رو تعيين ميكرد. گروهي كه ورودشون به اتاق شماره 4 با ترس و دلهره و خروجشون يا با منتهاي شادي و لبريز ار حس تولد دوباره يا با كوله باري از وحشت و غم و بهت. انگار خدا كارنامه هاشون رو به دست راست يا چپشون داده و برگشتي نيست.

احساس من در لحظه ورود هر بيمار به اتاق شماره 4 هنگاميكه همه افراد با همدردي ميگفتن انشاالله كه چيزي نيست و خروچشون از اتاق شماره 4 وقتيكه همگي با ترس ميپرسيدند چي شد تداعي كننده تصورم از لحظه ديدارم با خدا بود!

آخرين نفر از گروه ده نفره اول من بودم. به چهره تك تك 9 نفر قبلي هنگام ورود و خروج با دقت نگاه كرده بودم . خيلي ها برام از خودشون گفته بودن . كاملا بي احساس بودم. انگار داشتم توي يه خيابون خلوت قدم ميزدم.

بايد FNA    ميشدم. سوال هاي خنده داري پرسيدم. درد داره؟ جاش ميمونه؟ خيلي طول ميكشه ؟

بدون ترس و خالي از هر احساس وحشتي لبريز از احساس تنهايي از اتاق شماره 4 خارج شدم. نگران نبودم، به نتيچه آزمايش فكر نميكردم، به بهشت يا جهنمي بودنم، وحشت نداشتم، احساس كسي رو داشتم كه داشت از يه ارتفاع بلند سقوط ميكرد همين!

يه سرنگ 20 سي سي گنده. اصلا اونقدر استرس درد داشتم كه چيزي يادم نمياد.خوشبختانه پزشك نمونه برداد آشنا بود و كلي در طول نمونه برداري حرف زديم و من درد كمتري رو حس كردم. توده خيلي سفت بود و سرنگ ها به قول خانم دكتر ايراني! حالا نوبت سرنگ دوم بود....

بعد از عمل با تب بالاي 40 درجه، تهوع شديد، سردرد، تاري ديد،احساس سرماي شديد از در درمانگاه خارج شدم.

راستي اينجا ديگه 70 كيلومتر بعد از آخر دنيا نبود. اما من دلم به شدت هواي 70 كيلومتري بعد از آخر دنيا رو كرده.

6. توصيه من: براي عشقتون در آستانه سقوط بجنگيد و تلاش كنيد همونطور كه براي دفاع از سرزمينتون ميجنگين.

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 12:18 | لینک  | 

چقد حرف  برای  گفتن دارم. خدا کنه بتونم بنویسم  اونطوری که میخوام.
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 20:26 | لینک  | 

اينجا هفتاد كيلومتر بعد از آخر دنيا، منطقه اي كه از همين حالا هواش اونقد گرمه كه بدون كولر نميشه نفس كشيد، شهر درحال توسعه اي  كه داره به يه شهر صنعتي تبديل ميشه، يه شهري كه داره تبديل ميشه به يكي از قطب هاي صنعت ايران. اينجا شهريه كه مردمش مثل مردم همه كشور عوارضشون رو پرداخت ميكنن،قبض هاي آب و برق وتلفن و ... رو با ماليات پرداخت ميكنن. شهري كه هنوز لوله كشي گاز نداره. شهري كه اغلب مردم روستاهاي 70 كيلومتر اونورتر در اينجا مشغولند. شهري كه جديدا تعداد زيادي از هموطنانمون از ديگر استان ها براي اشتغال به اينجا مهاجرت كرده اند. شهري كه حمل و نقل عمومي نداره، شهري كه تاكسي شهري نداره ،شهري كه تا كيلومتر ها اونورتر پمپ گاز براي خودروهاي دوگانه سوز نداره، شهري كه توي مراسم هاي عروسي بيشتر از يك نوع غذا در اون سرو نميشه، شهري كه در آن مهريه خانم ها آنقدر بالا نيست، توقع خانواده داماد از عروس خانم براي آوردن جهيزيه آنقدر بالا نيست ، شهري كه مردمانش از هر صنفي و از هر قشري علاوه بر شغل اصلي خود به كشاورزي و يا گاها دامداري مشغول هستند . شهري كه همه ارگان هاي دولتي و خصوصي اون در عين صداقت با مردم كار ميكنند و مردم متقابلا و...

متوجه شدم كه تقريبا هفته اي 30 ليتر بنزين مصرف ميكنم. خوب با يه حساب سرانگشتي كوچيك متوجه ميشيم كه من هر ماه حدود 20 ليتر بنزين كم ميارم. پس بايد مديريت كنم.

مسيرهايي رو كه من معمولا و در طول يك هفته طي ميكنم اينا هستن: مسير خانه تا داروخانه (دقت كنيد شهر كوچيكه پس مسير حدود سه تا چهار دقيقه است) و بلعكس، ماهي يكي دوبار مسير داروخانه تا بانك (دقت كنيد شهر كوچيكه پس مسير حدود سه تا چهار دقيقه است)، مسير خانه تا بازارچه، يكي دوبار در ماه براي تفريح به كنار ساحل دريا ميرم، شايد ماهي يه بار به يه دهي حدود 35 كيلومتر اونورتر براي ديدن مادربزرگ و پدربزرگ ميريم و ...

خوب به نظر شما من كدوم يكي از اين مسيرها رو ميتونم حذف كنم؟ ميشه فكر كرد و گفت خوب پياده روي هم براي سلامتي خوبه و هم براي من مصرف بنزينم رو پايين مياره. اما گرماي اين منطقه اين فرصت رو به آدم نميده.در گرمايي كه از فروردين ماه شروع ميشه همه مردم مجبورن براي راحتي و فرار از گرما كولرهاي خودرو رو روشن كنن و اين مساله خودش مصرف بنزين رو تا دوبرابر بالا ميبره. شما به من بگين من نوعي يا هر كدوم از مردم اين شهر يا شهرهاي كوچكتر يا روستاهاي اطراف چطوري ميتونن مصرف بنزينشون رو كنترل كنن؟

ميخوام به اون گوينده خبري كه هرشب از تريبونش ميگه " به نظر شما اصلاح الگوي مصرف يعني نان بخور و نمير" بگم نه در هيچ ادبيات يا هيچ فرهنگي صرفه جويي مترادف نان بخورو نمير نيست و مطمئنا منظور نظر اصلاح الگوي مصرف نان بخورو نمير به خورد مردم دادن نيست اما ميتوان گفت منظور از اصلاح الگوي مصرف شايد اگر از اين شهر نگاه كنيم ميتواند اين باشد كه حتي بعضي مواقع به سهميه هايي كه در پرداخت يا تنظيم آنها چيزهاي مهمي مورد نظرقرار نگرفته يا در مواردي اجحاف شده دقت نظر به خرج بدهيم. آقاي خبرنگار اصلاح الگوي مصرف فقط و فقط به معناي كم كردن مصرف نيست كه منظور بهينه كردن مصرفه. پس ميشه گفت با اين سيستم و با اين تعريف و با اين برنامه ريزي اصلاح الگوي مصرف ميتواند به معناي نان بخور و نمير براي بعضي از اقشار جامعه باشد.

ميخوام به او يكي گوينده خبر توي همين برنامه بگم شما كه ميگين آيا تا به حال به مجلس عروسي رفتين كه در اون بيشتر از يك نوع غذا سرو نشه بگم توي همين عيد من بيشتر از 20 تا عروسي دعوت داشتم كه در همه اونها فقط و فقط يك نوع غذا سروشد. يعني در فرهنگ همين مردمي كه در سهميه بندي فقط بنزينشون انقدر به آنها بي توجهي شده اصراف جايي نداره.

شاعر ميگه :


سطري، شعري، نجوايي يا فريادي گلودر

كه به گوشي برسد يا نرسد

يا مخاطبي بشنود يا نشنود

وكسي دريابد يا نه كه چرا فرياد

يا با چه مايه از نياز

و كسي دريابد يا نه كه مفهومي بود اينجا

در آستانه زايشي يا فرسايشي

ناله مرگي بود اين يا بيدادي

فرياد رحيل قبيله مردي بود اين يا نامردي

خاني بود كه به بادي بركت راه مي نمايد يا

خائني كه به كج راهه نامرادي ميكشاند

و چه برجا مي ماند آنگاه كه پيكان فرياد از چله رها شود

نيازي ارضاء شده

پرتابه اي به در خويش يا زخمي ديگر به آماج خويشتن

و بگو با من

بگو با من

كه ميشنود

و تازه چه تفسير ميكند

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 20:11 | لینک  | 

ساعاتی مونده به تحویل سال. بدجور دلم گرفته طوری که شدیدا دلم میخواد گریه کنم. چرا؟ سابقا وقتی اینطوری میشدم معلوم میشد یه عزیزی توی دوردست ها غمگین بوده. در ابتدای سال نو برای تو عزیز سابق روز و روزگار خوش و توام با آرامش آرزو میکنم.

در ابتدای سال جدید میخوام به عزیز دیگری که طی ماههای اخیر همدم و همراز و همراه و سنگ صبور من بوده بگم که دوستش دارم و براش بهترینها رو آرزو میکنم . امیدوارم خدا هر روزت رو بیشتر از روزهای  گذشته توام با خوشی و شادمانی کنه . امیدوارم خدا بهترینهاش رو توی سال جدید در سفره زندگیت قرار بده. ممنونم که هستی و بودنت به من آرامش میده و شرمنده که میدونم همیشه خستت میکنم.

سال نو همه دوستای عزیز وبلاگیم مبارک باشه ایشالا که سالی پر از نشاط و شادمانی و آرامش داشته باشن. هر روزتان برایتان رویایی باشد در دست نه در دوردست، عشقی باشد در دل نه در سر، دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی.

در ابتدای سال جدید میخوام بگم حس میکنم نوروز امسا ل نوید بخش روزها و ایام بهتریه . شاید اولین نوروزیه که من با این حجم حس خوب و امیدواری به همه روزهای بیش رو شروع میکنم.

از همه چیزهایی که توی زندگیم هست یا نیست راضیم و این خیلی حس خوبیه که آدم حتی برای لحظه ای آرامش مطلق رو تجربه کنه.

باید بگم از این قسمت به بعد رو بعد از سیزده نوشتم:

روزای عید خیلی خیلی روزای خوبی بودند ، تمام روزهای عید رو با اینکه من در داروخانه بودم سرشار از شادی و آرامش بودم. با اینکه شبها خسته و خسته تر از همیشه به خونه میرسیدم اما لبریز از حس زندگی و ادامه دادن بودم. اما امروز خونه خالی شده. خواهرام رفتن برادرم دارن میرن .چقد جای عزیزامون خالی میشه. باز من میمونم و مامان و تنهایی هامون...

این عید انگار عید دیدن کسایی بود که خیلی وقتا قبل قسمتی از روزگارمون بودن.معلم فیزیکم رو دیدم بعد از حدود سیزده یا چهادره سال . اما واقعا وقت نشد بیشتر از یکبار ببینمشون یا ... یکی از هم دوره ای های دبیرستانم رو دیدم شاید بعد حدود ده سال. یکی دوتا از دوستای دوره دبستان ودوست عزیز دوره دانشگاه ... خیلی روزای خوبی بود...

امسال تصمیم دارم نه توی وبلاگ و نه توی محیط کار یا خونه غر نزنم (البته انتقاد نه ها) بنابراین ناگفته های قبل عید رو بشنوین

1.       سازمان خدمات درمانی همه داروسازای استان رو دعوت کردن به یک جلسه برای رفع چندی ابهامات و توضیح بعضی موارد. مشخص گردید که نسخ بیمه ای خدمات درمانی رو فقط تا تاریخ اعتبار میتوان دارو داد. یعنی اینکه یک داروخانه باید یه کسی رو استخدام کنه که محاسبه کنه که مثلا اگر دفترچه آقای فلان سه روز اعتبار دارد از هر دارویی چه تعداد میتوان به بیمارد تحویل داد. مثلا دفترچه خانم محمدی که در تاریخ 13/1/88 به دکتر مراجعه کرده و اعتبار آن تا 15/1/88 است در صورتیکه داروی آموکسی سیلین تجویز شده باشد  9 عدد در صورتی که اریترومایسین باشد 12 عدد و .... میتوان تحویل داد. حالا آقایون و خانومای این اداره کاری به این ندارن که بابا چطوری باید به مریض گفت که قضیه از چه قراره یا چه دعواهایی که سر این مساله در نخواهد گرفت  یا اینکه برای داروهایی که تعداد مصرف در روز مشخص نشده یا اینکه تعداد مصرف آنها متغیره چیکار باید کرد و  آخه بابا جون من داروخانه که جای این حساب کتابا نیست .

سازمان فرمودن که نسخ رو باید پانچ کنین اما یه جوری که تاریخ نوشته ها قیمت ها ایم پزشک و ... سوراخ نشه آخه جون من ممکنه؟ اگه هم ممکن باشه به نظر شما چقدر وقت خواهد برد؟

اصلا میدونین یه چیزی تو دلم بود که خوب شد یکی از دکترای داروساز که خودش قبلا رئیس خدمات درمان بودن گفتن. فرمودن خودتون رو اذیت نکین اگه شما این کارا رو بکنین و این کسورات رو بزنین خواه ناخواه پزشکان ما براش یه راه حلی پیدا میکنن ! خوب شد گفت وگرنه من دق میکردم از بس که داشتن زور میگفتن.

و هزارتا چیز دیگه...

2.       نوروز خیلی شلوغی بود شهر شلوغ بود انقد مسافر نوروزی اومده بود. شهر خوشگل شده بود یه عالمه گل کاشته بودن واقعا دست شهردار عزیزمون درد نکنه.

3.       جونم براتون بگه که دست به یه ساخت وساز کوچیک تو خونه زدیم یکی دیگه از کارایی که توی ایام عید منو مشغول کرده بود پیمانکاری خونمون بود! شده بودم مث این معمارا یا دنبال سفیدکار بودم یا کاشی کار یا برق کار یا لوله کش و....

4.                               روزای آخر عید یه آقایی به داروخانه اومدن از مسافرین نوروزی. آمپول دگزامتازون میخواستن. بعد از کلی سوال و... دریافتم که خانومشون برای چاق شدن به یه متخصص توی شهرضا مراجعه کردن و این همکار عزیزمون برای دو ماه دگزامتازون تزریقی، قرص بتامتازون، سدیم والپرات ، ب کمپلکس و .... داده بودن . طبق معمول شروع کردم به گفتن اینکه این داروها کورتونه و  کورتون اینطوریه و کورتون اونطوریه و ... جونم براتون بگه که حاجی کلی ترس برش داشت و گفت میرم خانومم رو میارم شما همینا رو بهشون بگو. بعد از چن دقیقه دیدم یه خانوم خیلی خوش هیکل با عصبانیت وارد داروخانه شد. بالاخره از من گفتن و از خانوم چشم غره رفتن آخرش گفت میدونین خانوم دکتر من خیلیم از هیکلم راضیم فقط این آقاست که منو به زور فرستاده چاق شم و ... خانوم و آقای مهمون نوروزی که اصفهانیم بودن با قهر و دعوا از داروخانه خارج شدن.

لازم به ذکره که خانوم فرمودن داروخانه ای که اینا روبهشون داده گفته اینا کاملا بی خطره و برای  چاقی داده میشه!

فعلا تا اینجا رو بخونین تا بعد و سر فرصت بیام کلی براتون بنویسم.

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 2:28 | لینک  | 

یکی بگه این طرح رو کی در آورده و از کجا اومده و به چیه مناسبت اومده و کی دستش تو چیه. اصلا کی میدونه این طرح چه آفتیه؟ خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو هستی واقعا. دارم به بودنت شک میکنم
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 18:7 | لینک  | 

1. شايد عده اي از شما دوستان سريال پرستاران رو ببينيد. اگه هم نديدين سعي كنين اين هفته ببينينش. منظورم اصلا ربطي به فيلم و ... نداره. مد نظر من سيستم درماني كه در يه بيمارستان نه چندان بزرگ توي يكي از ولايت هاي اون ور آب هستش. توي اون شلوغي اورژانس جزئيات بيماري و در مواردي حدسيات پزشك و عملياتي كه براي اطمينان انجام ميشه و سپس كل عمليات درمان رو حتي در بعضي مواقع با تشريح عمل جراحي براي بيمار توضيح و تشريح ميكنن.

حالا اينجا ايران، هفتاد كيلومتر بعد از آخر دنيا جايي كه توي تنها بيمارستان شهرش بعد از ساعاتي از شب تك و توك مريض مراجعه ميكنه. ساعت دو بعد از نصف شب به خاطر درد شديد ناحيه پشت و پهلوي قسمت راست شكمي و ... يكي از فاميلاي نزديك منو از خواب بيدار ميكنن كه به اتفاق به بيمارستان بريم.بگذريم از اينكه چقد به خودم توي اون نصف شبي بدو بيراه گفتم كه دكتر شدم و ... در ميان درد شديدي كه بيمار ما داشت به اورژانس رسيديم تنها پرستار اونجا با توجه به اينكه منو ميشناخت كلي ما رو تحويل گرفت و به سرعت به پزشك كشيك زنگ زد. پزشك هم خيلي سريع خودش رو رسوند مريض رو معاينه كرد. به سمت ميز پرستاري رفت چيزي رو نوشت، چيزهاي مختصري با پرستار در ميان گذاشت و رفت. پرستار يه سرم 1000 كه در حال حاضر يادم نمي آد چي بود  به بيمار ما وصل كرد. دوتا آمپول به بيمار زد و رفت. درد همچنان شديد و شديدتر ميشد. از چيزهايي كه پزشك با پرستار زمزمه كرده بود متوجه شدم كه درد شديد بيمار ما بر اثر renal colic  بوده و با نگاه كردن به پوكه آمپول ها متوجه شدم كه   plasil و hyoscine بوده كه  به صورت وريدي تزريق شده. بيمار دچار علائم extra pyramidal  شد و ...

با تلفن دوباره به پزشك دستور آزمايش خون و ادرار رو دادن و گفتن ديگر مسكن ها بعد از اومدن جواب آزمايشا تزريق بشه. آزمايش خون سريع انجام شد اما جواب آزمايش ادرار دو ساعت ديگه آماده ميشد. به آزمايشگاه مراجعه كردم از قضا شيفت شب با من آشنا بود. گفت خانوم دكتر نكنه اين آزمايش ادرار مال شماست؟ آمادست الان ميدم خدمتتون . گفتم آخه گفتين دو ساعت ديگه. لبخندي زد و گفت برا اينكه پزشك فكر نكنه اينجا ما بيكاريم هي آزمايش بفرسته و ... بالاخره با اصرار من يه آمپول ديكلوفناك به بيمار تزريق شد. و باز هم درد هنوز ساكت نشده بود. يه ناچار پزشك دستور تزريق پتدين رو دادند. و من برگشتم خونه. و همچنان در اين فكر بودم كه اگر من همراه بيمار نبودم آيا بيمار متوجه ميشد چه مشكلي داشته؟ آيا كسي براي بيمار كه فك ميكرد به خاطر آپانديسيت  اينهمه درد داره توضيح ميداد كه مشكلش چي بوده؟ آيا بيمار بايد دوساعت منتظر ميماند و اينهمه درد رو تحمل ميكرد تا آزمايش ادرارش آماده شه و بعد بهش آرامبخش بزنن؟ آيا متوجه ميشد كه ليست داروهايي كه توي دفترچش نوشته شد و از داروخانه بيمارستان براي جايگزيني خريداري شد خيلي بيشتر از اون داروهايي بود كه براش تجويز شد؟ آيا كسي اين نوشته ها رو ميخونه و كسي متوجه عمق تفاوت بين اين دو بيمارستان ميشه؟ آيا كسي ميدونه كه حقش خيلي بيشتر از اينهاست؟ يا اينكه ....

2.  دومين چيزي كه توي اين هفته خيلي منو درگير خودش كرده بود اين بود كه من با اينكه همه فك ميكنن همه چيزم به راهه غمگينم. دوست ديگر پزشكم كه از قضا اونم همه چيزش به راهه غمگينه . وقتي به وبلاگايي كه دوستانمون كه ميشناسيم و نميشناسيم مينويسن دلتنگ و دلمشغول چيزايي هستن كه نبايد باشن.

3. سومين چيزي كه اين هفته منو دلمشغول كرد ديشب اتفاق افتاد سر سفره شام توي يك مهموني. وقتي يه بزرگتر به يه كوچيكتري كه ضعيفه حرفي ميزنه و اون حرف حرف زور و بي ربطي هم هست از قضا ، با اينكه همه ناراحت ميشن و دل كوچيك اون بچه ميشكنه كسي هيچي نميگه  چون اون بزرگتره.

4.  و چهارم ميخوام بگم عزيزي كه ميدوني هميشه براي من عزيز هستي تو يادت هست اصلا چي شد ما اينجا هستيم ؟ يادت هست چي بايد ميشد و چي شد؟ تو اصلا تعريفت از بودنت چيه ؟ بودن يعني چي ؟ يعني اينكه فقط از راه ها و خيا بون ها و جاده هاي دور ؟  بودن يعني تو باشي اما كس ديگه اي هم باشه؟ تو اصلا چي ميدوني ؟ بودنت رو اينگونه نميخوام.... بهت ترانه تقدير شادمهر عقيلي رو تقديم ميكنم چون تو واقعا نيازمند اين هستي كه كسي پيدات كنه...

۵. فقط عشق اونم عشق واقعی میتونه آدم رو نچات بده.

پي نوشت :

1. واقعا از دوستاي عزيزي كه براي من پيغام گذاشتن متشكرم. و همينجا از همشون پوزش ميخوام كه نتونستم به وبلاگهاشون سري بزنم.

 2.منظور نظر من از پرسيدن سوالهاي پست قبل فقط توجه دادن بود نه اينكه به دنبال پاسخي باشم چون پاسخ همه اونها مشخصه باز هم ممنونم که با من همراهی کردین.

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 12:45 | لینک  | 

چرا دختر خانوما نمیتونن برا به دست آوردن کسی که دوسش دارن یه کاری کنن؟

چرا بعضی ها فقط به دلیل سیاست های غلط دولتشون آواره میشن؟

چرا بعضی از همین آواره ها میتونن درس بخونن و بعضی هاشون نه؟

چرا بعضی از همین آواره ها کارت سبز ایران رو دارن بعضی ها نه؟

چرا بیمه خدمات درمان ۵ ماه به دلیل مشکل کدهای سیستم خودش هر ماه کلی به ما کسورات زد و آخرش نه تنها مابه تفاوتش رو پرداخت نکرد که حتی یه معذرت خواهی هم نکرد.

چرا همین بیمه خدمات درمانی به خاطر اینکه فلان دکتر در کامپیوترشون پزشک عمومی وارد شده نه متخصص اعصاب و روان بابت یک نسخه ۲۹۴۰۰ تومان به ما کسورات زده و آخرش میگه فرستادیم حسابداری ما مقصر نیستیم.

چرا مردم یه شهری که مثل یه جزیره توی دریایی از چاههای گازه گاز لوله کشی نداشته باشن و آواره باشن که سیلندر گاز رو با قیمت خدا تومن بخرن و  اونوقت همین گاز صادر بشه به یه کشور دیگه...

چرا کسی سرمای استخوان سوز مناطق جنوب رو نمیفهمه و نمیفهمه که باید برای جلوگیری از مریضی بچه ها از بخاری برقی استفاده کرد و استفاده از این بخاری ها باعث افزایش چرخش کنتر برق به صورت تصاعدی میشه و بعد فیش برق سه ماه آخر سال....

چرا جوونایی ما باید سیاست زده باشن در حالی که باید مملو از شور و عشق جوانی عشق زمینی و شادی باشن؟ (یه مجله جدید این روزها خوندم که همه نویسنده هاش نسل جوونن توی اکثر مطالبش غم سیاست و سیاست زدگی مشهوده... کاش یکی از عشق میگفت...)

چرا تو باید بتونی دوباره شروع کنی من نتونم؟

چرا در دوقدمی جایی فرودگاه باشه اما فقط از ما بهترون بتونن ازش استفاده کنن؟

چرا روی کالاهای بهداشتی قیمت درج شده. وقتی میاد به داروخانه میبینی تقریبا به همون قیمت به شما داده شده و مجبور میشی خودت قیمت بزنی اونوقت همه شاکی بشن که چرا قیمتتون با قیمت روی جنس تفاوت داره؟ (توضیح شرکت اینا رو از قبل داشتیم...)

چرا بعضی از داروها یهو و بی مقدمه نایاب میشه و ما همیشه شرمنده بیمارا میشیم؟

چرا بعضی از داروها بیمه ای نیستن؟

چرا اينقد امتحاناي الهي زيادن و چرا اينقد سخت؟

چرا و چرا و چرا  و چرا و چرا و هزار چرای دیگه ....

خدايا چه كنم با اينهمه چرا...؟؟؟؟؟؟

زیر نویس:

۱. از دوست عزیزی که تولد منو تبریک گفتن صمیمانه تشکر میکنم امیدوارم همه مطالب وبلاگ رو به دقت بخونن و نظرشون رو در هر مورد بنویسن

۲- شربت گیاهی پروسپان یه داروی عالی برای سرفه های مزمنه که به تازگی وارد بازار شده شرکت توزیع کننده اون داروپخشه

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 17:33 | لینک  | 

چقد خوبه که یه روزی به اسم روز تولد برای ما آدما وجود داره. یهو همه یادت میکنن. همه برای خوشحال کردنت تلاش میکنن و ... و چقدر بده که هر سال عده کمتری این روز رو به خاطر داشته باشن. امسال من فقط پنج تا اس. ام. اس و یکی دوتا تلفن برا این مناسبت داشتم. اما خوب نوه ها و خونواده جای خالی همه اونایی رو که نبودن پر کردن.

فقط اینو بگم که وقتی یه روز به اسم روز تولد وجود داشته باشه آدم خواسته یا ناخواسته یه بک آپ به گذشته میزنه به کسایی که سالهای پیش عزیزت بودن و حالا نیستن کسایی که سالهای پیش براشون عزیز بودی و حالا نیستی . و به زندگی جدیدت فکر میکنی به کسایی که جدید وارد زندگیت شدن و براشون مهم شدی اما نمیدونی برات مهم میشن یا نه. به کسایی که ....

وقتی یه روز به اسم تولدت باشه به کسایی که سال پیش بودن و حالا توی برزخ هستن فک میکنی.به اولین تولدت توی داروخونه. به آدمای جدیدی که هستن و تو فقط به قیافه میشناسیشون. به اینکه خوب باشی و چقدر خوب باشی و واقعا چقد سخته خوب بودن توی این روزگار ...

به اینکه چرا دیگه اون حسای گذشته رو نداری...؟

به اینکه کجای دنیا ایستاده ای و به کجا نگاه میکنی...؟

من توی روز تولدم علاوه بر همه موارد بالا به این رسیدم که آدما رو باید در شرایط سنجید نه در مواقع نیز که در بی نیازی... نتیجه خوبی و بدی رو بالاخره میبینی.... نتیجه تفاوت رفتارت رو با اطرافیانت توی روز تولدت میبینی....

به هر حال من که  هجده ساله بودم شدم نوزده ساله
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 11:28 | لینک  | 

توی این فکرم که برای خارج شدن از روزمره گی کاردانی عمران دانشگاه آزاد رو بخونم. حالا چرا کاردانی چون کارشناسیش رو دانشگاه اینجا نداره. چرا عمران خوب چون دوس داشتم از قدیما. نظر شما دوستان چیه؟
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 18:8 | لینک  | 

1.      نگرانم. آخه هميشه وقتي همه چي به راهه همه چي روبه راهه هيچ چيزي نيست آزارت بده يه اتفاق ميفته. از اين آرامش ميترسم.

2.      سهميه دارويي اين منطقه مربوط به شركت هاي مركز استانه. زنگ ميزني كه درخواست دارويي رو بگي خدمتشون ميفرمايند كه ما براي مناطق شما پخش نداريم. تصميم ميگيري با توجه به نياز شديد اين منطقه به اين كالا هاي خاص خودت كسي رو بفرستي كه اجناس و داروها رو بياره. تماس ميگيري و تصميم جديد رو ميگي بهشون. جواب ميشنوي خانوم دكتر بايد چكتون رو موقع تحويل اجناس تحويل بدين. ميگي باشه اما بايد يه كم صبر كنين كه يه شخص مطمئن رو پيدا كنم. ميفرمايند اگه بيشتر از چن روز بشه داروها مرجوع ميشه! اينجا هنوز ايرانه. اينجا همونجاييه كه عدالت محوري در دولت جديدش و مردم سالاري در دولت قديميش ستون اصلي شعارها بود...

3.      امان از ناداني...  ميبيني همه اوقات شرعي رو توي مسجد محله است . همه نمازهاش به وقته. حتي ممكنه از كارش بزنه به خاطر نماز. هر نمازش شايد بيشتر از نيم ساعت وقت ببره ... اما دقيقا بعد از اينكه از مسجد برميگرده هزار دوز و كلك به كار ميبره تا يه چيزي رو با ربط به اون چيزي كه مشتريش ميگه يا بي ربط به اوني كه ميگه به مشتري بده و هزار و يك كار ديگه كه جاي گفتنش نيست. اين كار اين گونه افراد نه از نامرديشون يا بقولي براي كلاه برداريه و نه از سر شيطنت و آزار و اذيت و نه هر چيز منفي ديگر كه نادانيه. نادانه . اسلام رو نميشناسه. نه اين كه خواسته نميشناسه. ناخواسته فقط اكتفا كرده به چيزهايي كه در كودكي از مادربزرگ و پدربزرگش شايد شنيده.. . اين ناداني بخصوص در تارو پود مملكت ما و مسئولين و مديران و عامه و ... بيداد ميكنه.

4.      با كلي منت ميگه خانوم دكتر چهل هزارتومان براتون نسخه آوردم و به جاش بيست و هشت هزار تومان جنس ميخوام

ميگم: نميتونم قبول كنم . ما اينجا از اين جور كارا نميكنيم. بازم امان از ناداني.

آخه دزدي چيه. دزدي فقط اينه كه از ديوار خونه كسي بري بالا؟ دزدي فقط اينه كه دست بكني تو جيب كسي؟ دزدي رو تعريف كنين آقايون خانوما.

آيا اين صحيحه كه چون دولت حق ما رو نميده ( به فرض اينكه واقعا هم نميده ) ما اجازه داريم ازش دزدي كنيم؟! يعني اگه يه وقت شما بدونين دزد خونتون كيه از ديوار خونش ميرين بالا؟ اگه بدونين فلان فروشگاه بهتون فلان جنس را گرون داده يواشكي از فروشگاه يه چيز برميدارين؟

واقعا نميدونم منظورم رو رسوندم يا نه....

5.      لعنت بر مذهب . لعنت بر تفرقه. لعنت خدا بر همه پدر و مادرهايي كه به خاطر اين تفرقه عشق را در فرزندانشون ميكشند. لعنت خدا بر مادر و پدر هايي كه به خاطر اين تفرقه باعث جدايي ها ميشوند و انرژي ها رو به هدر ميدهند.

6.      و تو موازي دستان من نميداني ....

قابل توجه همه اونايي كه فكر ميكنن عشق رو ميدونند اما به خاطر هوس به گندش ميكشن. ما خيلي چيزها رو ميدونيم كه شما نميدونيم. خيلي توهين ها به ما شده كه شما نميدوني.

اصلا بهتره بگم تو چي ميدوني.....

7.      چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس ميبافت ولي به فكر پريدن بود

خسته ام از نوشتن بعدا ميام مينويسم...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 16:27 | لینک  | 

میوه بر شاخه شدم

سنگپاره بر کف کودک

طلسم معجزتی مگر نجاتم دهد از گزند خویشتنم

چنین که دست تطاول گشاده به خود منم

بالا بلند بر جلو خان منظرم چون گردش اطلسی ابر قدم بردار

از هجوم پرنده بی پناهی چون به خانه باز آیم

پیش از آنکه در بگشایم

بر تختگاه ایوان جلوه ای کن

با رخساری که باران و زمزمه است

میوه بر شاخه شدم

سنگپاره بر کف کودک

طلسم معجزتی مگر نجاتم دهد از گزند خویشتنم

چنین که دست تطاول گشاده به خود منم

بالا بلند بر جلو خان منظرم چون گردش اطلسی ابر قدم بردار

از هجوم پرنده بی پناهی چون به خانه باز آیم

پیش از آنکه در بگشایم

بر تختگاه ایوان جلوه ای کن

با رخساری که باران و زمزمه است

چنان کن که مجالی اندکک را درخور است

که تبردار واقعه را دیگر دست خسته به فرمان نیست.....

چنان کن که مجالی اندکک را درخور است

که تبردار واقعه را دیگر دست خسته به فرمان نیست.....

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 10:23 | لینک  | 

1.  صبح زودتر میری داروخانه . چرا؟ چون این یکی پرسنلت گفته که اون یکی احترامش رو نگه نمیداره و باهاش بد رفتاری میکنه. میری و جریان رو از نزدیک میبینی. به این نتیجه میرسی که یه سوء تفاهمه. سعی میکنی برای ختم این غائله به اون یکی توضیح بدی که این یکی چشه و یه اتفاقایی توی زندگیش افتاده که نمیتونی بگی و سعی کنه کمتر باهاش شوخی کنه. اونوقت این یکی دیگه حالا از اونوری میفته و دیگه نمیشه جلوشو گرفت.

2.  سعی میکنی به خاطر نام نیک خانوادت، به خاطر پدرت  ، به خاطر سوگندی که خوردی ، به خاطر تعهدت به مردم جامعه ات همواره  توی چشمات مهربانی باشه ، توی کلماتت همدردی و توی کارات راه حلی و نکته ای برای کاستن دردی از دردمندی.اما...

داری برای یه بینوایی توضیح میدی که بدون تایید مامور بیمه نسخه اش اعتباری نداره و داروش بیمه ای حساب نمیشه ، اونم داره هی میگه آخه خانوم دکتر من  پولشو ندارم. میگی من میتونم یه مقداری کمکتون کنم اما قیمت داروهاتون خیلی زیاد میشه. هم ناراحتی از این وضع مردم هم کاری از دستت بر نمی اد. در همین حین خانومی که دو دقیقه نیست وارد داروخانه شده کنار گوشت صداهای عجیب و غریب از خودش در بیاره که یعنی زود باشین. وقتی میبینی افرادت با تمام قوا دارن میدون که کار مریضها رو راه بندازن مجبور میشی اخم کنی و یه چیزی بگی . اونوقت تا آخر شب ناراحت باشی که چرا این رفتارو از خودت نشون دادی . خداییش آخه چقدر الکی لبخند بزنی به این رفتارهای زشت افراد...

3.  بر خودت لعنت بفرستی که آخه چی میشد تو هم مثه بقیه داروخانه ها روگام رو نمیگرفتی تا اینکه این دردهای مردم رو نمیدیدی. اما همش به خودت گفتی اگه ۱۰ تا به خودت فکر میکنی یکی به مردم دردمند فکر کن اونایی که به این آمپول نیاز دارن اما هیچ داروخانه ای حاضر نیست به خاطر قیمت بالا و شرایط پرداخت بیمه ای و ... اونو بگیره. حالا هم سعی کن سعی خودتو بکنی که درد این مردم رو بفهمی

4. یکی از همکارا وقتی میبینه روگام گرفتی میگه خانوم دکتر میدونی داری چیکار میکنی همه  سرمایت میره توی سیستم بیمه ای که معلوم نیست کی پرداخت کنه. وقتی سکوتت رو میبینه پیشنهاد میکنه بگی این امپول رو کسی داده براش بفروشی و اصلا نسخه بیمه قبول نکنی یا اینکه وقتی میبینی کسی نسخه بیمه ای دستشه بگی نداریم. و تو هم به مشکل خودت فکر میکنی و هم برای درد مردم توی دلت گریه میکنی.

5. دوماه روی یه پرسنلی کار میکنی تا کاملا به کارها وارد بشه اونوقت دست بر قضا حامله می شه و دیگه نمیخواد بیاد سر کار.

۶. عکس مرحوم پدرت رو گذاشتی توی دارخانه. چه احساسی داری وقتی میبینی تمام کسایی که وارد داروخانه میشن با مهرو احترام به عکس خیره میشن و براش دعای خیر میکنن و هر کدوم حداقل یه خاطره خوب از پدرت تعریف میکنن. حس میکنی یه انسان چقدر میتونسته آخه خوب بوده باشه که اینطوری در موردش حرف بزنن. پر از غرور میشی و با افتخار به اونایی که نسبتت رو باهاشون میپرسن میگی که دخترشون هستی. به خودت قول میدی با اینکه فقط یازده سال تحت تربیتش بودی سعیتو میکنی که مثل پدر زندگی کنی. امیدوارم بتونم. (روحش شاد)

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 2:26 | لینک  | 

فردا زادروز تولد زکریای رازی افتخار ایران و ایرانیان و روز داروسازه .

روز پزشکانی که بی تعارف خیلی در حقشون اجحاف شده و میشه.

روز داروساز مبارک

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 0:0 | لینک  | 

سلام

کارتون هورتون رو دیدین؟ همون فیله که تلاش میکنه دنیای روی یه گرده گل روی یه میخک رو نجات بده؟ توصیه میکنم حتما ببینین.

حالا اینو گفتم که در ادامه بگم مدتهای مدیدی بود که این مساله ذهن منو مشغول کرده بود که ممکنه ما قسمت خیلی ناچیزی از دنیای یک سری موجودات دیگه باشیم. یه دنیای خیلی ریز. مثل دنیای مورچه ها در مقایسه با خودمون. مثل دنیای مگس در مقابل خودمون. این ذهنیت در من وقتی قوت میگرفت که مثلا یه مورچه رو میدیدم که داشت توی یه مقدار کوچک آبی که من میریختم غرق میشد و بعد نجاتش میدادم. یا وقتی که مثلا یه مورچه ای نا خواسته روی لباس من میموند و بعد من میرفتم سر کار. همیشه فکر من مشغول این بود که این مورچه از خانوادش دور  شده . و به نظرتون میتونه راهشو پیدا کنه؟ و سعی میکردم اون مورچه رو یه جایی نگه دارم که بعد برش گردونم خونه. میخواستم توی دنیای برزگم مصیبت بزرگی برای موجودات کوچک و بی گنان دنیای دیگری نباشم. و اینا رو با  دنیای خودمون مقایسه میکردم . سیلابی که میاد و کسی غرق میشه میتونه یه مقداری از آب لیوان اون موجوداتی باشه که ما توی دنیاشون خیلی کوچولوییم.  نمیدونم چطور اون چیزی رو که توی فکرمه بیان کنم. یعنی تا وقتی که هورتون رو ندیده بودم حتی اینقدر هم نمیتونستم بگم و هر وقت شروع میکردم راجع بهش صحبت کردن حتما طرف مقابلمو خسته میکردم شایدم فکر میکرد خل شدم.

اما دست توانای نویسنده کارتون هورتون و کارگردانش تونست تمام ناگفته های مغز منو بیاره روی یه صفحه...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 0:50 | لینک  | 

آخه تو رو خدا ببینین اقای انبارلویی فک کرده داروخانه بوتیک لباسه. باید عرض کنم خدمتشون که نه برادر من. اونجایی که شما توصیفش کردین جاییه که یه داروساز با ۶ یا ۷ سال درس خوندن (از هر نوع علمی که نیاز باشه یه داروساز داشته باشه تا یه محقق بشه یا توی داروخانه به مردم رسیدگی کنه به حد کفایت ) داره ادارش میکنه،برا مریضاش وقت میذاره باهاشون حرف میزنه حتی همدری میکنه،با هر گریشون اشک میریزه با هر خندشون میخنده، وقتی میان و میگن که این دارو این کرم این فلان خیلی موثر بوده انگار دنیا رو دادن بهشون. به مردم اطلاعاتی رو میده که یه پزشک به واسطه شلوغی کارش و به واسطه خیلی چیزهای دیگه نمیتونه به مریضاش بده یا حتی در موارد زیادی اطلاعات یه داروساز رو نداره و.... علاوه بر اینکه به یه بوتیک دار هیچکس نمی گه حتما باید کامپیوتر داشته باشی، زیر بنات انقدر باشه،انبارت کجاست، جنسات رو از کجا میاری، پرسنلت این اطلاعات رو داشته باشن. هیشکی به یه بوتیک دار نمیگه خودت باید تمام مدت باز بودن مغازه باید اونجا باشی نبودی هم باید خدا تومان پول بدی یه مسئول فنی بگیری. هیشکی نمیگه از این ساعت تا این ساعت باید باز باشی. هیشکی نمیگه چرا این شلوارو اشتباهی، بزرگ یا کوچیک کم یا زیاد دادی به مردم هیشکی نمیگه بیمه هات انقد شده اینقد کسورات خوردی یه هزارو یک دلیل بیخود وباخود...بله آقای محمدصادق انبارلویی که کاش اینجا رو حتما بخونی این تفاوت ها حداقل تفاوت هاییه که من تو این مجال کم براتون شمارش کردم.

پی نوشت: 1. این مطلب قصد توهین به هیچ صنف یا گروه خاصی رو ندارد فقط مقایسه میکند.

2. از همه دوستان م میخوام که اگه میبینن چیزی توی این متن کم یا کسر هست تذکر بدن برای اصلاح یا اینکه بفرمایند که اضافه کنم 3

. در رابطه با مطلب قبل من مخلص همه دوستان و همکاران عزیز پزشکم هستم و قصد هیچگونه توهینی رو نداشته و ندارم فقط مقایسه ای بود. من منکر سطح سواد میزان آگاهی دوستانم نیستم منظور این نیست که ویزیت این دوستان عزیز زیاده  منظور این است که در حق ما داروساز ها اجحاف میشود

(متن کامل این مقاله رو اینجا بخونینhttp://www.magiran.com/npvie.asp?ID=1619502)

نويسندنويسنده: محمدصادق انبارلويي دانشجوي اقتصاد

اقای نویسنده بعد از مقداری مقدمه چینی در رابطه با داروخانه اینطور مینویسن:

 -1 دارو چيست؟ داروخانه كجاست وحق فني داروخانه كدام است؟ در پاسخ به سوالات فوق معلوم است كه دارو كالايي است همانند ديگر كالاهاي توليدي كه يك قيمت تمام شده و قيمت با سود توليد كننده وقيمتي معين براي مصرف كننده دارد كه بر روي كالاحك شده است. داروخانه مكاني است همچون دكان ومغازه اي كه فقط چنين كالايي را بر اساس مجوز كسبي كه ازمرجعي صالحه گرفته است عرضه مي كند و فقط فروشنده وعرضه كننده كالايي است به نام دارو كه بايد آن را برابر قيمت حك شده و بر روي آن به مردم عرضه نمايد و بس.
    -2 با رجوع به هر داروخانه و خريد يك يا چند قلم دارو متوجه خواهيد شد كه روال منطقي فوق درداروخانه جريان ندارد و يك جريان غيرقانوني بر آ ن حاكم است و آن عبارت است از وصول وايصال مبلغي و درصدي افزون بر قيمت دارو به نام حق فني كه اين حق در اصل وجود خارجي نداشته و ندارد اما بر روي يك سري مكاتبات رسمي به عنوان بخشنامه وتصويب نامه في الواقع جعل گرديده است و ريشه در قانون مصوب مجلس ندارد اما مجلس ودولت به شرح مفاد آتي الذكر بر اين روال غيرمنطقي وغيرقانوني مهر تائيد زده اند.
    -3 در ريشه يابي چگونگي ايجاد چنين حقي متوجه مي شويم كه چنين حقي در گذشته وجود نداشته و تنها از 84/1/1 طبق يك تصويب نامه هيئت دولت برقرار شده است(1) و دولت وقت در تصويب آن به مواد 8 و 9 قانون بيمه خدمات همگاني مصوب سال 73 استناد كرده است (2) در حالي كه نه در مواد 8 و 9 قانون مذكور و نه درهيچ يك از مواد 19 گانه وتبصره هاي7 گانه قانون مذكورقانونگذار حقي را به عنوان حق فني داروخانه دار به رسميت نشناخته است تا دولت بتواند به استناد آن حق ، ميزان ومبلغ و نصابي را در حد چند درصدي براي داروخانه دار به تصويب برساند.
    -4 قانونگذار درمواد 8 و9 قانون بيمه خدمات همگاني سخن از تعرفه خدمات تشخيص و درماني دارد وداروخانه دار به عنوان فروشنده طبق نسخه پزشك كه به مثابه دستور خريد و فاكتور خريد است عمل مي كند وهيچ فني را در فروش دارو به كار نمي برد تا مستحق دريافت حق فني باشد.
    -5 در تصويب نامه هيئت دولت مورخ 83/12/9 كه شامل 5 بند است ؛ در بند 1 براي نسخه هايي كه ارزش كل داروهاي آن كمتر از 10/000 ريال است مبلغ 1750 ريال به عنوان حق ارائه خدمات فني وضع شده كه داروخانه دار دريافت نمايد . در بند 2 براي نسخه هاي دارويي بالايي 10000 ريال اين حق فني به 2500 ريال و در بند 3 براي داروهاي بدون نسخه حداكثر 2000 ريال و در بند 4 اين تصويب نامه براي پذيرش نسخه هايي كه ازساعت 22 تا 8 صبح ارائه مي شود به ميزان 10 درصد به حق فني هاي فوق اضافه مي شود.
    -6 همان گونه كه در بندهاي فوق الذكر آمد وقتي كه اصل حق فني در اين مصوبه ريشه قانوني ندارد افزايش 10 درصدي آن نيز فاقد مشروعيت قانوني است واين به مثابه افزايش غيرقانوني وگراني دارو در واحد يك نسخه به شرح زير است.
    625=10(x%2000+2500+1750)
    -7 از طرف ديگر صدور جواز دريافت 1750 ريال اضافه از مصرف كننده دارو توسط داروخانه دار براي نسخه هاي دارويي زير 10/000 ريال و دريافت 2500 ريال براي نسخه هاي بالاي 10000 ريال در اين مصوبه هيئت دولت يعني تحميل تورم وگراني به ترتيب /5%17 و %25 به بهاي فروش دارو در اين سقف بر مصرف كننده كه با استدلال فوق از منشاء قانوني برخوردار نيست و تائيدي است بر دريافت وپرداخت ميلياردها ريال از اين بابت در داروخانه هاي سراسر كشور.

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 0:49 | لینک  | 

حق فنی های جدید رو دیدین؟ اگه دیدین چرا کسی چیزی نگفته اگه هم ندیدین پس برین نامشو پیدا کنین بخونین. یه پزشک یه گوشی داره یه منشی دوتا میز یه تخت یه جای اجاره ای همش باهم میشه چقد خیلی دست بالا بگیریم حدود ۴ میلیون سرمایه و ماه حدود ۴۰۰ هزار تومن خرج. یه داروساز چی یه داروخانه با حداقل ۳۵ میلیون سرمایه سه تا کارمند یه عالمه تشکیلات از کامپیوتر گرفته تا.... و هزارتا قانون دست و پاگیر دیگه. و ماهی حدود حداقل یه میلیون تومان خرج. اونوقت چی ویزیت پزشکا هر روز داره میره بالاتر و حق فنی این داروسازا هر روز داره میاد پایین تر. تازه اگه یه داروساز یه ساعت تو داروخانش نباشه چوب میکنن تو استینش در حالیکه همین بغل گوش من یه داروخانه درمانگاهی هست وابسته به دولت که هیچ سرو صاحبی نداره انورتر تو بیمارستانمون یه داروخانه شبانه روزی هست از این یکی بدتر و... به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 23:27 | لینک  | 

یه اس ام اس داشتم به این مضمون: گاهی وقتا از نردبون بالا میریم که دستای خدا رو بگیریم غافل از اینکه خدا همین پایین ایستاده و نردبونو گرفته که ما نیفتیم.

تازگیا به این جمله ایمان اوردم چرا؟ خوب صب کنین براتون میگم.

شاید ۱۵ یا ۱۶ سال پیش شایدم ۱۴ سال نمیدونم به هر حال همون موقع که من باید رشته دبیرستانم رو انتخاب میکردم. از اونجا که ریاضیات و فیزیک من عالی بود به قولی مخ این درسا بودم و متنفر از حفضیات قرار بر این بود که من برم رشته ریاضی  که یهو اعلام کردن که تعداد متقاضیان رشته ریاضی در تنها دبیرستان دخترانه دهات ما به حد نصاب نرسیده و بالاجبار باید به خواندن رشته تجربی و دروس زیست و ... تن در بدیم. اون زمان من فک میکردم دنیا به آخر رسیده به عالم و آدم غر میزدم. به خدا غر میزدم باورتون نمیشه اگه بگم که چقدر ناراجت بودم از این موضوع. به ناچار ۳سال تجربی رو تموم کردم و به عشق عمران سال چهارم صبح تا شب و شب تا صبح دروس رشته ریاضی رو خوندم که یه مهندس بشم. کنکور دادم. رتبم هم بد نشد اما باز هم من قبول نشدم و باز من به زمین و زمان بد و بیراه گفتم از کلی گریه کردم و .... و تصمیم گرفتم که سال آینده توی رشته داروسازی همون دانشگاهی که میخوام قبول شم چراشم چون داداش دوستم کلی از داروسازی تعریف کرده بود. این بود که دوباره سال بعد از صبح تا شب و از شب تا صبح درس خوندم و درس خوندم تا اینکه به آرزوم رسیدم. اما چی وارد شدن به دانشگاه همانا و اینکه فک کنی ای وای چه خاکی تو سرم شد این دیگه چه رشته ایه من چی فک میکردم این چیه . وای همش حفضیات و ... یه طرف شب و روزم شد گریه تا جایی که میخواستم تغییر رشته بدم. توی همه این مدت هم کلی از خدا گله میکردم. بگذریم استادم نذاشتن من تغییر رشته بدم. همه به من میگفتن بری داروخانه خوب میشی علاقمند میشی اما این اتفاق نیافتاد تا وقتی که من شروع کردم پایان نامه کار کردن. یه مقدار بهتر شدم چون کار تحقیقاتی رو دوس داشتم اما بازم شاکی بودم. بالاخره فارغ التحصییل شدم و الان یه دکتر داروسازم. یه داروخانه فسقلی دارم که همه زندگیمه. میزان رضایت شغلیم ۹۸٪ . میزان آرامشم خیلی زیاده. از نظر جامعه من یه آدم موفق هستم و از نظر خودم هم همینطور. خوشحالم از همه این چیزایی که دارم و همه این چیزایی که هستم و مطمئنم که اگر من یه مهندس بودم شاید ۵۰٪ این چیزهایی که هستم نبودم. برای همینه که دلم میخواد خدا رو بغل کنم. کاش در دسترس بود. نمیدونم احساسم رو چطوری بنویسم که با همون حجم باورش کنین. شاید اگر همون ۱۵ سال پیش  من میرفتم ریاضی اونوقت انقدر رضایت نداشتم اینقدر شاد نبودم. شاید اون موقع سخت بود ولی اون سختی چیزی بود که خدا اجبارا به من تحمیل کرد برای تضمین آینده من. چون خدا بهتر از هر کسی میدونه چی برای ما بهتره. پس خودمون رو بسپاریم به اون کسی که بیشتر از هر کسی دوستمون داره و برای بودن باهاش نیازی به واسطه نیست به کسی که هر کدوم از ما آنقدر بهش نزدیکیم که بتونیم هر وقت هر جا و هر جور که میخوایم بی واسطه باهاش حرف بزنیم. به کسی که ما رو میفهمه و بهترین ها رو برامون پیش میاره. به خدا

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 0:57 | لینک  | 

یکی از وستای خوب اینترنتیم منو به این بازی دعوت کرده. منم همه دوستام و همه کسایی رو که میان و این وبلاگو میخونن رو به این بازی دعوت میکنم. مخصوصا پزشکای محترم که حسابی هممون از عالم شیطنت و بچگی دور موندیم:

معرفی: منو به اسم دکتر نیلوفر بشناسین. متولد ۵۸ توی فصل زمستون. عاشق مهربونی و ناتوان در غرض ورزی. دکتر داروساز هستم از یکی از دانشگاه های معتبر ایران مدرکمو گرفتم و الانم یه داروخانه دارم که داره میشه همه زندگیم. خیلی دوسش دارم توش احساس آرامش میکنم. دوتا داداش دارم داداش بزرگه و کوچیکه و ما سه تا خواهرم وسطیا. خیلی خوش اخلاقم اما خدا نکنه خدا نکنه عصبانی بشم دیگه اینکه اعتماد به نفس خیلی خیلی بالایی دارم خیلی  Supportive . هستم و اصلا حرف مفت و زور و بی احترامی رو نمیتونم تحمل کنم. نی نیای خونه منو دوس دارم و حسابی ازم حساب میبرن..........

رنگ و فصل مورد علاقه: رنگ زرد و آبی و فصل پاییز

غذای مورد علاقه: کلم پلو شیراز و چلو کباب

موسیقی مورد علاقه: سکوت رو به هر صدایی ترجیح میدم

بدترین ضد حالی که خوردم: هم خوابگاهیم پسر خالمو با دوس پسر م اشتباهی گرفته بود و کلی ضایع شدم.

بهترین خاطره: شنیدن رتبه کنکورم. قبولی توی رشته مورد علاقه دانشگاه و شهر مورد علاقم. آشنایی باMy past love

بدترین خاطره: فوت پدرم درست شب نامزدی خواهرم. شنیدن خبر End stageشدن خواهرم و بعدش تحلیل رفتن و فوتش.

کسی که بخوام ملاقاتش کنم:My pas love   و یه دوست خوب اینترنتیم که سه ساله میشناسمش با خونوادش

کسی رو که نمیخوام ببینم: مامورای بیمه - بازرسا- و یکی به اسم لیلا که الان سوئده

ناشیانه ترین کاری که کردم: نوشتن یه شکایت از یه جایی که خودم مسئول اونجا بودم

ده سال بعد: ایشالا کانادا در حال تحقیق در یه مرکز تحقیقاتی

بزرگترین آرزو: بیو تکنولوژی بخونم. یه محقق بشم. عاشق بشم

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 0:11 | لینک  | 

هفته پیش شیراز:

دختر عمل شده و خواهرش زنگ میزنه که وقت نداره براش ترامادول و سفالکسینشو بگیره و ازم خواست من بگیرم و ببرم. گفتم دیر میام اشکال نداره. قبول کردن. ساعت۱۱ شب . یه داروخانه شبانه روزی. سلام آقا یه بسته سفالکسین و یه بسته ترامادول لطف میکنین. ترامادول نداریم خانم.. حوصله نداشتم بحث کنم که من خودم دکترم و ... و از اونجا که کلا مخالف استفاده ترامادول مگر در دردهای خیلی غیر قابل تحمل هستم سفالکسین رو گرفتم و برگشتم خونه اما یه تصمیم مهم گرفتم...
تصمیم کبری: دیگه بدون پرسیدن علت و دلیل نگم ترامادول نداریم بلکه در این موارد حداقل بگم که بدون نسخه نمیدیم...

اینن هفته داروخانه خودمساعت ۱۰ شب:

یه صدایی شنیدم خانوم ترامادول دارین؟ بدون اینکه سرم رو بلند کنم: نسخه دارین اقا؟ اون آقا: نه ندارم. کلوناز دارین؟ سرم رو بلند کردم یه پسر ۲۳ یا ۲۴ ساله قد بلند در حالی که میلرزید این حرفا رو میزد. نه آقا نداریم.  اوون اقا پسر: ندارین یا نمیخواین بدین؟ من: برای چه مصرفی میخواین؟ اون: بابام داره میره خارج میخوام برا اون. من: نه اصلا نمیشه باید نسخه بیارین. اون؟ آخه این موقع شب از کجا بیارم. من: نمیدونم آقا میخوام تعطیل کنم لطف کنین بفرمایین بیرون. اون: شروع کرد به دادو بیداد. بیچاره دچار سندرم ترک شده بود.نمیدونم چرا ترسیدم چاقو شو در آورد. دستشو نشون داد جای ۵ یا ۶ تا بریدگی بخیه خورده رو ی مچش بود. گفت: ببین من چیزی ندارم ببازم چن بارم خودمو زدم  تو رو هم یه کاری میکنم. خدا خیر بده دوستم رو که به فکرش رسید گفت: من رفتم به ۱۱۰ زنگ بزنم. در حالیکه که تهدید میکرد بیرون رفت. دلم به حالش سوخت . این که به هر حال امشب از یه جایی این کوفتیا رو گیر میاورد و خودش رو شارژ میکرد چرا من عذابش دادم ؟ بیچار ه مامان و بابا و خانوادش که اگه امشب گیرش نیاد چی میشن؟ چه زجری میکشن؟

چه باید کرد با این مساله؟

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 1:8 | لینک  | 

سلام دوستان عزیز. یه سوال از لحاظ علمی و تجربی و تجاری در آمد خوب برای داروخانه یعنی چی؟ وقتی از آدم میپرسن راضی هستی (میدونم باید بگم نه نمی ارزه) اما تو فکر خودت کی باید راضی باشی؟ کی فک کنی که به اینهمه دردسر می ارزه .... روزی چقد فروش خوبه؟

چک ها رو چطوری و با توجه به  چه چیزی باید نوشت؟ سود و ضرر داروخانه کی معلوم میشه؟

لطفاجواب بدین منتظرم...

متشکرم

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 1:11 | لینک  | 

سلام دوستان. از همه اون مسائلی که گفتم و همه اونایی که نگفتم بگذریم میرسیم سر بیمه ها. بابا یه دردسری شده این نوشتن و وارد کردن بیمه ها توی برنامه. عجب برنامه های ناقص و عذاب آور و خسته کننده ای هستن. آدم ترجیح میده بشینه صبح تا شب همشو با دستش بنویسه اما با این برنامه های.... خودشو داغون نکنه . دیگه جونم براتون بگه که بله امروز لیست بیمه ای ما کامل شد. اصلا نمی ارزید انقد جون بکنی واسه قرارداد انگار مبلغش چقد میشد.

اصلا بی خیال.

بزارین براتون بگم از داروهای خارجی که اگه نیاری پزشکا می نویسن و نسخه هات ناقص می شه و تو میمونی و چک های شرکت های دارویی. و اگه بیاری خلاف قانون عمل کردی...

شما چیکار میکنین؟

آخه میگن نیارین. یکی نیست به این پزشکا بگه برا چی تجویز میکنین خلافه تجویز نشه. تازه وقتی بیمه ها بهشون گیر میدن میان تو یه کاغذ جداگونه و بدون مهر مینویسن.... جالبه نه؟؟؟؟؟

اما ما هم میدونیم چطوری با این قانون و پزشکا و .... کار کنیم مگه نه؟

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 21:30 | لینک  |