تبليغاتX
خاطرات داروخانه من

زنگ در رو میزنن مامانم در رو باز میکنه. چند تا مهمونن که منتظرشون بودم. البته هیچ نسبت خاصی با من نداشتن فکر کنم فقط برای اینکه ببینن یه دکتر چطوری زندگی میکنه زنگ زده بودن که میخوایم بیایم خونتون منم که دیگه ... هنوز سلام علیکشون تموم نشده مادرشون میگه میگم تو که دکتری یه فکری به حال این درد زانوی ما بکن. منم فعلا شما مهمونای عزیز من هستین جای این حرفا و درد و مریضی نیست اینجا که...

عقد کنون دوست صمیمی مونه. کلی به خودم میرسم . دارم نیکارو آماده میکنم که یهو زنگ میزنن آقای همسر در و باز میکنه. همسایه روبروییه اومده ظرفیو که توش آش براشون بردم بیاره. اونم کی؟ساعت 10 شب.آقای همسر بش میگه نیلوفر داره نیکارو حموم میکنه میخوان برن عروسی. یهو در اتاق خواب باز میشه و من دهنم باز میمونه که الان باید چی بگم؟...

و نیکا رم آماده میکنم و میریم. هنوز سلا علیک نکرده میبینم خاله عروس خانوم اومده رو بروم نشسته با صدایی که همه میشنون میگه خانوم دکتر یه دارویی میخوام. مکث میکنم و میگم بفرمایید (در حالیکه تو دلم میگم بابا بزارین یه شب بدون فکر به دارو و دوا بگذره ) میگه نمیدون چیه.برای خودم نیست. برای یکیه. نمیدونم چشه و... من با تعجب ماتش شدم. یهو میگه ها فنی توئین کم.. نمیدونم چی. میگم تشریف بردین داروخونه. میگه آره همه داروخونه ها رو حتی تو شیرازم نگاه کردم نداشتن. من باز با تعجب ( تو دلم میگم خوب به من میاد معجزه کنم؟...) خوب نمونه خارجیشو میخوای؟ نه نه اصلا فقط ایرانی . تورو خدا برام جور کن. دیدم همه مردم محو ما دوتان گفتم باشه بزارین ببینم به عروس خانوم میگم نتیجه رو بهتون بگه...

ساعت 2 بع از ظهره. پسر خالمو به عنوان تازه دوماد با خانومش دعوت کردم خونمون مامانم و خواهرم و داداشم اینا هم هستن. صبح زود بیدار شدم و حالا دیگه خستمو دارم ناهارو میکشم. زنگ در خونه رو میزنن. در باز میشه . همسایه روبروییه ( البته هر وقت مهمون دارم ایشون سرو کلشون به بهانه های مختلف پیدا میشه. به هر حال هر محله ای یه کلانتری میخواد ..) میان تو و من اصلا از آشپرخونه بیرون نمیام. با همه مهمونا حال و احوال میکنه و یه کیسه دارو رو نشون میده که یعنی اومدم راجع به داروام سوال کنم. آقای همسر که متوجه اخم من شده داروا رو میگیره و میگه این که همه توضیحات رو روش نوشته چی رو میخوای بدونین. میگه همینطوری دیگه اینکه چرا سه تا داروه؟ آقای همسر بهشون میگه خوب باید چند تا باشه. میگه نمیدونم همینطوری دیگه یعنی چرا یکیش قرمزه یکی سفید.... منم زیر لبی غر غر میکنم . زن داداشم میگه چیه؟ میگم بابا کی این ساعت روز میاد سوال دارویی بپرسه آخه.... بالاخره هر چی رو مبل میشینه من آفتابی نمیشم. یعنی سرم خیلی شلوغه که بدونه کارش خیلی زشته. بلند میشه و میره...

تلفنم زنگ میزنه زن داداشمه میگه عمم از قطر اومده. میگم به سلامتی قدمش خیره ایشالا. میگه وسط انگشتای پاش سفیدک زده. بش توضیح میدم که قارچیه و ایشون نباید جوراب بپوشن. نباید پاشون خیس بمونه حتی اگه شده یه مدت تیمم کنن. کفش های جلو بسته نباید استفاده کنن. و این دارو ها رو هم باید مرتب استفاده کنن و ... یهو زن داداشم از قول ایشون میفرمایند: نه نه نمینتونن بدون جوراب باشن. کفشم حتما باید جلو بسته بپوشن. وضو رو هم حتما باید کامل بگیرن. دارو هم اگه قرصه بگو استفاده میکنه... به نظرتون به من میاد معجزه کنم؟...

تلفنم زنگ میزنه یکی از فامیلای دوره. بچش چن روزیه بیقراره و تب داره . میگه دارواشو نمیخوره چیکار کنم . میگم داروشو توی موزی میوه ای چیزی قایم کن بده بخوره میگه نه نمیخوره. میگم وعده ای وعیدی چیزه بده ... میگه نه قبول نمیکنه . میگم خوب به دکترش میگفتی که حداقل براش آمپول بنویسه میگه وای نه خانوم دکتر گناه داره بچه... به نظرتون من میتونم معجزه کنم؟...


نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 2:37 | لینک  | 

حتی اجازه نداری مریض بشی چه رسد که بخوای بری داروخونه یا اصلا یه خاطره بنویسی... ای بابا...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 0:50 | لینک  | 

خداوندا با دلی دردمند از نبودن عزیزمان،به فضل تو امیدوار و دست از غیر تو شسته و در انتضار رحمتت نشسته ام.

بدهی کریمی، ندهی حکیمی. بخوانی شاکرم ، برانی صابرم .

الهی احوالم چنان است که میدانی و اعمالم چنین است که میبینی. نه بای گریز دارم و نه زبان ستیز.

خدایم بهترینها را در این سال جدید برایمان مقتدر فرما.

سالی که گذشت سال بسیار سختی بود. خداوندا برای خوشبختی و آروم شدنمون تمام قدرتمون رو به کار میبریم. خدایا با همه غم و دردی که توی دلمونه به همه بهونه هایی که میشه جشم میگیریم و شاید حتی الکی میخندیم. بس خدایم یه ما آرامش بده و ناامیدمان نکن. خدایا دخترم ...

سال نو مبارک

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 2:1 | لینک  | 

فرشته من امروز 23 روزشه. زندگی اجتماعی و خانوادگی منو کاملا به هم ریخته. احساس بی مصرفی دارم. مصرفم فقط ساکت کردن این فرشته کوچولوی نیازمند به منه. عاشقشم وقتی که آرومه. عاشق خمیازه هاشم. عاشق چشماشم که همیشه با خواب در جنگه. حتی وقتی که خوابه هم کاملا نمیبندتشون. عاشق اینم که فقط و فقط توی بغل من و روی بازوی من خواب طولانی داره. عاشق وقتاییم که دهنش رو برا خوردن همه چی اینور و اونور میکنه. عاشق همین لحظم کخ نمیزاره تایب کنم و داره شیر میخوره. و یا حالا که بعد از چند بار مکیدن خوابش برده. عاشق لباس سبزی که تنشه...

از خدا میخوام سلامتی رو به دخترم و خانوادم در تمام زندگی بده. از خدا میخوام همه بچه ها سالم و سلامت باشن...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 22:53 | لینک  | 

برای اولین بار توی زندگیم از این که یکی تولدم یادش نبود ناراحت شدم.

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 23:26 | لینک  | 

این روزها دردمند و عذادار از دست دادن عزیزی هستیم که از ساعاتی چند پس از تولد با من بود. عزیزی که روزگار کودکی رو با هم گذراندیم. بازیهای کودکانه امان - دویدن در کوچه ها - خاله بازیها- عروس شدن هامان - مادر پدر شدنمان - عروس کردن فرزندانمان را با هم بازی کردیم. عزیزی که تمام تعطیلات دوران کودکیمان با هم گذشت. عزیزی که تمام دختر خاله ها و پسرخاله هایمان دوست داشتند بدانند ما شبها که در یک رختخواب میخوابیم با هم چه پچ پچ میکنیم. عزیزی که با هم بزرگ شدیم. عزیزی که همیشه باید به من احترام میگذاشت چون من چند ساعتی از او بزرگتر بودم.

این روزها دلم داغدار و چشمانم اشک آلود است در غم از دست دادن عزیزی که روزهای نوجوانیم با او و دی خانه خاله گذشت. عزیزی که همیشه در معلم بازیهایمان نمره های بیشتری میگرفت. عزیزی که همیشه من مدیر بودم و او معلم و دیگر بچه ها دانش آموزانمان. این روزها داغدار از دست رفتن عزیزم هستم عزیزی که همه خط ها رو از من میگرفت و رفرنس تمام شیطنتهایش من بودم. عزیزی که هر قدر مامان و خاله تهدیدمان میکردند باز هم با هم  شیطنت هایمان را میکردیم. عزیزی که هیچوقت از درخت توی کوچه بالا نرفت شاید که بیفتد اما من رفتم. عزیزی که هیچوقت روی دیوار راه نرفت اما من رفتم . عزیزی که در تمام خاطرات کودکی و نوجوانیم هست و کمتر خاطره ای بدون او را به یاد می آورم.

این روزها گریانیم. این روزها انقدر غم در دل داریم که از یاد برده ایم زندگی کردن را. این روزها سیاهند. روزهای سیاهی که هیچوقت از خاطرمان نمی روند چون مصیبتی بزرگ بر خانواده وارد آمد. این روزها مصیبت زده ایم. این روزها مصیبت مرگ عزیزی را تحمل میکنم که سالهای دبیرستان را با هم گذراندیم. در حالیکه  او همیشه یک قدم از من جلو تر بود. مصیبت زده مرگ کسی هستم که کتاب های کنکور را نصف کردیم و باهم خواندیم. مصیبت مرگ کسی بر من وارد آمده است که فقط میخواست دندانپزشک شود و سال اول نشد. و سال بعد او دانشجوی دندانپزشکی بود و من داروسازی.

این روزها در حال باور کردن تلخترین ناباوریها هستم. باور نمیکنم نبودنت را که همه ما را از شباهتمان میشناختند و گاها اشتباه میگرفتند. باور نمیکنم نبودت را که باهم جاده ها را سوار بر اتوبوس های قراضه رفتیم و آمدیم و رفتیم و آمدیم تا بالاخره تو دندانپزشک شدی و من داروساز.

این روزها دردی داریم که درمانش را نمیدانیم. دردمندیم . دردمند از دست دادن عزیزی هستم که طرحمان را با هم گذراندیم با این تفاوت که تو نشستی و خواندی و خواندی خواندی چند سال کتاب ها را دوره کردی تا بالاخره به آرزویت رسیدی تو تخصص قبول شدی گلم. حالا تو سر سبد فامیل بودی نه دوتایمان. تو عزیز.تو...

این روزها تلخی بدی دارند. دو ماه مانده به فارغ التحصیل شدنت عزیز همه روزهای زندگیمان برای همیشه چشمانت را بستی و من ناباورانه به چهره پوشیده در کفنت زل زدم شاید که باورم شود دیگر تو را ندارم. این روزها خدا گل سر سبد فامیل را برده است. این روزها هول بودنهایش را نمیبینیم فقط به یاد می آوریم. این روزها دست به کمر ایستادن هایش را نمی بینیم فقط به یاد می آوریم. این روزها لباس ها و چادر بندریش را نمیبینیم فقط به یاد می آوریم. این روزها نیستی عزیز همیشگی ما. نیستی با باز هم کنار هم بایستیم که کداممان چقدر وزن اضافه کرده است. که کداممان خوشگلتر است فقط به یاد می آورم. این روزها تنها مانده ام.

تو چهره در خاک کشیده ای و همسرت در بیمارستان بی خبر از مصیبتی که خانه خرابش کرده است به استراحت کردن تو فکر می کند . به این که کسی دورو برت را شلوغ نکند. به اینکه مبادا سعی کنی حرف بزنی که فکر میکند در آن حادثه لعنتی فکت شکسته.

تو چهره در خاک کشیده ای و ما غذایمان را با اشک قورت میدهیم. ما بغضمان را خفه میکنیم که مادرت کمتر درد بکشد.

دلم نمی آید بگویم مرحوم . دلم نمی آید بگویم خدایش بیامرزاد. دلم نمی آید برایت فاتحه بخوان. حتی شعری که باور کنم تو رفته ای دیگر باز نخواهی گشت.

خدایمان صبر دهد....

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 13:49 | لینک  | 

سلام دوستان عزیز. من حالم بد نیست اما خوب هم نیستم. تنگی نفس و درد پهلو  و درگیری های افتضاح داروخونه. به همین دلیل کمتر میتونم سر بزنم. واقعا سخته. اما نتیجه خیلی قشنگی داره دختر زیبای من.
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 10:43 | لینک  | 

یه دختر دارم شاه نداره .....

تازه دارم میفهمم مادرم چه حسی به من داره. دلم میخواد هفته ای یه بار برم سونو خوشگلیاشو ببینم. خدایا یه دختر سالم و صالح باشه.

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 19:32 | لینک  | 

حتي نميتونين تصور كنين كه چقد هيجان انگيزه صداي قلب يه موجود ديگه رو توي وجودت بشنوي. خدايا از اينكه بهترين هديه ات رو به من دادي ممنونم. اين روزا فكرم اينه كه فرزند عزيزم كه به دنيا بياد هيشكي نميدونه دفتر زندگيش چطوري پيش ميره. چندتا برگ داره؟ برگاي سختش چندان؟ خوشياش چندتان؟ تا كي من و باباش باهاش هستيم؟ تا كي اصلا ميخواد كه ما باهاش باشيم؟ سرگذشت و سرنوشتش چي ميتونه باشه. كاش هر چي باشه صالح باشه و سالم. خاله ها و عموهاي عزيز اسماي قشنگي رو كه بلدين پيشنهاد بدين. جنسيت هنوز معلوم نميباشد. ايشالا يه دو هفته ديگه...
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 5:40 | لینک  | 

الان و تو این لحظه که اینجا تنها رو مبل وسط هال خونه نشستم خیلی خیلی دلتنگم. خیلی دلتنگم. انقدر که دلم میخواد گریه کنم. خسته ام از اینکه پشتیبان کسی باشم. خسته ام اصلا نمیدونم از چی و چرا؟ افسرده شدم. هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. نه سفر نه خرید نه شب نشینی نه رقص نه بنزین سوزی. هیچ چیزی . شاید اینکه یکی باشه که فقط و فقط تو این دنیا به من اهمیت بده و علاوه بر اینکه اهمیت میده مثل کوه پشتیبانم باشه و علاوه بر این کسی باشه که شادی رو به من بده. این زورها بد جوری غمگینم. بدجوری دلم هوای زار زدن کرده . اما نمیدونم به عکس خانومای دیگه گریم در نمی آد. فقط دندونامو به هم فشار میدم. خسته شدم از همه چیز... واقعا نمیدونم چی منو سر حال میاره اما شاید هم میدونم و جرات گفتنش رو ندارم... بیزارم... بیزار...
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 17:11 | لینک  | 

 

21 خرداد کلمه زیباي possitive  برام بهترين كلمه ايه كه شنيدم. بارها و بارها تكرارش ميكنم و تارسيدن به ماشين آقاي همسر هي با خدم ميگم صد بار به مردم گفتم مباركه مثبته ولي هيچوقت عمق هيجان مادر شدن رو تا اين حد حس نكرده بودم. خبر رو به همسر هم ميدم. فرياد شاديش به اسمون ميره. از كنار يه آقا پليسه رد ميشيم بهش ميگم آقا پليسه ما يه بچه داريم شما هم دارين؟...

روز بعدش داداش مرد گنده زنگ ميزنه بهم با صداي بلند گريه ميكنه تومور ريحانه مجدد برگشته . تمام شاديم از بين ميره. فقط و فقط ريحانه رو ميبينم كه داره از دستمون ميره. سعي ميكنم خوددار باشم. شايد تنها كسي باشم كه ميتونه با مساله منطقي برخورد كنه گرچه اين مساله منطقي نداره. سال پيش گفته بودن تومور خوش خيمه. ولي باز هم...

همه انرژيم رو جمع ميكنم تا داداش رو متقاعد كنم كه تو اين شرايط گريه كاري رو از پيش نميبره. متقاعدش كنم كه بايد مساله رو مديريت كنه و ... بعدش زنگ ميزنم خونه يه عزاداري واقعي اونجا در جريانه باز هم همه انرژيم رو جمع ميكنم تا خونواده رو هم متقاعد كنم كه ما همگي به همه انرژيمون براي مديريت اين مصيبت نياز داريم با هر كدوم جداگانه. با مادر ريحانه كه تو بجز ريحانه باز هم فرزنداني داري پس فقط به ريحانه فكر نكن و ببين بچه هاتو... هر چي رو كه بلدم و هر چي رو كه تو همچين مواقعي از همه شنيدم به زبون ميارم تا آروم ميشه تا آرومتر ميشن.

ده روز تمام نواب تا توانير تا بيمارستان دي رو رفتيم و اومديم. به اميد اينكه باز هم خوشخيم باشه. ده روز تمام از تمام تهران فقط بيمارستان دي رو ديدم و اتاق 205 رو تا اينكه مرخص شد.

جواب آزمايش پاتولوژي رو با يك هفته نذر و نياز با يك هفته گريه هاي شبانه من كه تو خونواده بايد مثل كوه مي ايستادم و نشون ميدادم قوي هستم گذشت و جواب آزمايش اما....

اين روزها روزهاي خيلي سختي رو ميگذرونيم. اين روزها زندگي بدجور عرصه رو به ما تنگ كرده. اين روزها خيلي سعي ميكنم قوي بودن را تمرين كنم. اين روزها دارم تمرين ميكنم كه همه چي به آرومي بگذره. اين روزها سعي ميكنم فقط دلداري بدم و همه رو آماده كنم آماده اينكه قبول كنن ممكنه خيلي اتفاقاي خيلي بدتر از اين بيافته. اين روزها روزهاي خيلي سختيه. اين روزها روزهاييه كه گيجم . منگم. حالم رو نميدونم دقيقا مثل كسي كه يه بمب وسط آرامش زندگيش منفجر شده باشه. اين روزها خيلي به وجود مادربزرگم نياز دارم. براي همه ما دعا كنيد . اين روزها نيازمند دعاي همه دوستانم....

 

 

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 22:8 | لینک  | 

خیلی دلم میخواد امشب چیزی بنویسم . اما هر چی فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم. آقای همسر خوابیده و من اینجا دارم دنبال باز آموزیای مدون غیر حضوری میگردم اما چیزی دستگیرم نمیشه. احساس میکنم رسوب کردم. آقای همسر هم مثل منه. به شدت اصرار داریم که به یه شهر بزرگ نقل مکان کنیم . اما هنوز یک مقداری بدهکاری های بعد عروسی مونده. کاش تموم شه و ما پرواز کنیم. آزااااااااااااااااااااااااد.

داشتم پستای قبلیمو میخوندم. پستی رو که آرزوهامو توش نوشتم. وقتی نگاه میکنم میبینم به همه اون آرزوهایی که یه روزی اونقدر برام دور بودند رسیدم . هم داروخونه راه افتاده. هم یه همدم و یار همیشگی پیدا کردم. هم دوستای خوبی که باهاشون میرم سفر. هم ماشین خریدم. خونه دارم. فقط مونده اینکه مامان رو بفرستم زیارت کعبه و اینکه ادامه تحصیل بدم. برای ادامه تحصیل دو دلم. حالا میخوام که آرزوهای این روزهامو بنویسم شاید که سه سال دیگه بیام بخونم و از شوق رسیدن به همشون دست شکر به آسمان بلند کنم:

۱. یه فرصت شغلی مناسب برام جور شه تا بریم یه شهر بزرگ. ( اگه شیراز باشه که خیلی خوبه )

۲. یه خونه با قیمت مناسب توی شیراز بخریم.

۳. یه اتفاقی بیافته که دهن همه اونایی که بعد عروسی مو رو عذاب دادن سرویس شه (یعنی اینکه دستشون رو شه )

۴. هر روز بیشتر از روز قبل آقای همسر رو دوست داشته باشم و هیچ وقت ازش دلزده نشم.

۵. همه بدهیامونو بدیم و بعدش هم پولدار شیم

۶. ...................... (نگفتنیه ) فقط توش آتیلا داره

 

حالا شما دوستای عزیزم هم میتونیت اگه دوست داشتید چند تا از آرزوهای بزرگتون رو بنویسید.

میدونم خیلی مزخرف نوشتم اما خوب میخواست یه چیزی بنویسم. آخه آدم وقتی گاوداری هم میزنه روزی یه بار بهش سر میزنه  ( نقل قول بود )

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 2:20 | لینک  | 

 

۱. هر وقت تو زندگي به يه در بزرگ که روش يه قفل بزرگ بود رسيدي ، نترس و نااميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي ذاشتن

۲. چندان دخیل مبند که            بخشکانیم از شرم ناتوانی خویش

درخت معجزه نیستم               تنها یکی تک درختم               موجی در آبکندی

و جز اینم هنری نیست            که آشیان تو باشم                 تختت و تابوتت...

۳. اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدم      

دستهامان خالی                   دلهامان پر گفتگوهامان مثلا یعنی ما!

کاش می دانستیم                هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به خاطر نمی آورد   (سید علی صالحی)

۴. آینه ای برابر آینه ات می گذارم          تا از تو ابدیتی بسازم   ...

۵. سلاخی میگریست                      به قناری کوچکی دلباخته بود

 

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 20:22 | لینک  | 

نه فک کنین. فک کنین از دیروز کلی فکر توسرم بود که بیام اینجا بنویسم و کلی حال کلیا رو بگیرم. صبح اول وقت در اولین روز کاری بعد از عروسی یه مرد نقاش پاکستانی بیاد مستقیم با کامیون بره تو مودت؟ چطوری؟ عرض میکنم خدمتتون. بنده خدا نمیدونم چی میخواست فقط با یه لحجه ای انگلیسی حرف میزد که بابا استاد زبان ۲ ما تو دانشگاه هم اینطوری حرف نمیزد. اونوقت هر چی که سعی کرد من نفهمیدم چی گفت. یعنی متوجه شدما ولی خوب نمیدونستم آخه چطوری جوابشو بدم. این بود که بنده خدا با یه خنده باحالی گفت تو داروسازی اونوقت فقط بلدی فارسی حرف بزنی و وقتی من گفتم آره با تعجب گفت انلی؟ فک کن چه حالی ازت گرفته میشه. اول هفته ای. آخه بیخود بی احتیاطی کردی دستت بریده درد داری و حس هم نداره. آخه من چطوری به تو بگم که من نمیتونم کاری کنم باید بری یه جراح ببیندت هااااااااا؟؟؟؟

حالا که حال ما گرفته شده بزارین اون حرفایی که دیروز تو جاده با خودم تکرار میکردم که بنویسم رو حداقل بنویسم شاید که خوب شم :

۱.بابا اول از همه همه یه دست محکم بزنین به افتخارش. آره محکمتر . باریکلا به همه دوستان خودم. این دست گفتم بزنین به افتخار مدیر محترم راه و ترابری استان هرمزگان. ماشالا باشه بهش. ماشالا باشه بهش. یه جاده ای داره این بندرلنگه- پ.ا.ر.س.ی.ا.ن یه جاده ای داره اتوبان تهران قم بره کشکشو بسابه. نه اینکه بیشتر در آمد این کشور از استان ماست گفته خو بزارین جاده هاشون قشنگ خیلی زیبا خط خطی کنیم با رنگای مختلف. اونجاهایی هم که احیانا خودنویس سفیدش نمیتونسته خط خطی کنه گفته مگه کلنگ ندارین بچه ها. باریکلا . صد باریکلا. باور کنین انقد این جاده وضعش خرابه که نمیشه تصور کرد یکی از راههاییه که چن سال پیش تو یکی از سفرای زیبای استان شناسی در ماه اردیبهشت گفتن تا بهمن اتوبان میشه و مسیر رفت و برگشتش جدا میشه و .... از اون روزا دیر زمانی میگذره اما...

خرابترین قسمت این جاده قسمت چارک بوالعسکره. خدایی برین ببینین اگه نزدین اون دست قشنگتونو به افتخار راه و ترابری استان زیبای ما...

۲.باورتون میشه تو اسپانیا یه تابلو نفیس رو از یه موزه بدزدن بعدش تو سوئد بیارنن به مسئول یه موزه بدن برا قیمت گذاشتن اونوقت که اونا متوجه دزدی بودن اثر میشن طبق قوانین نتونن اونو پیش خودشون نگه دارن و باید به صاحبش برگردونن. واقعا قانون همه بی گناهن مگه خلافش ثابت شه تو اون کشور غیر اسلامی غیر اخلاقی اه اه اه چطوری و با چه دقتی انجام میشه. به قول داداشم اینا قرآن ما رو ورداشتن ....

۳. این تامین اجتماعیم فک کرده ما کیسه پول داریم. هر روز یه بامبول در میاره هر روز یه نرخ جدید میده. خوب مگه آدم جای انتخاب داره خوب نداره. به جز اونجا هم که سازمان دیگه ای نیست بیمه کنه ما بیچاره ها رو . اونم هر روز یه مابه تفاوت جدید میزنه تنگ بدهکاریای ما.... خدا ازتون نگذره. همه بگین ایشاللللللللللاااااااااااااا. بازم بزنین دستو به افتخار سازمان که به جز همه اینا کلیم به ما بدهکاره و اصلا به روش نمیاره. فقط ماموراشو میفرسته بازرسی.

خوب دیگه غر غر فعلا بسه

خوش باشین

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 12:23 | لینک  | 

از خودم خيلي متشكرم كه كتاب جنگ ويتنام رو يادم نمي آد نوشته كيه اما ترجمه آقاي سمي هست رو براي ابتياع كرده و خوندم واقعا كتاب خوبي بود. از خودم متشكرم كه دارم سعي ميكنم خانوم خونه داري باشم و هر روز غذا بپزم . از خودم خيلي متشكرم براي اينكه فكر ميكنم خيلي ها دوسم دارن. خيلي ها از همنشيني با من لذت ميبرن. و خيلي ها دوست دارن كه منو به ليست دوستاشون اضافه كنن. از خودم خيلي متشكرم چون كه داروخونم يه داروخونه حرفه ايه . يه جاييه كه به جز فروش دارو سعي ميكنه درد مردم رو هم بفهمه و درمان كنه. جاييكه خيلي از اميدا بهش بسته است. از خودم متشكرم كه بلدم با هر كسي چطور رفتار كنم كه همون جواب و رفتاري رو كه ميخوام ازش بگيرم. از خودم متشكرم كه حسابي خدا رو شكر روزاي قشنگي دارم... از خودم رنجيدم چون ديگه كتاب جديدي تو صد كيلومتري آخر دنيا نيست كه بخونم. از خودم رنجيدم چون از جارو زدن نفرت دارم و هميشه موقع ناهار معلوم ميشه اصلا نمك استفاده نكردم. از خودم رنجيدم چون حوصله خيلي ها رو ندارم. چون از همنشيني با يه عده كمي لذت ميبرم. و خيلي سخت آدما رو به ليست دوستام اضافه ميكنم از خودم رنجيدم چون بعضي وقتا درد مردم رو نميفهمم. چون پرسنل داروخانه بعضي وقتا از كنترلم خارج ميشن و بيمارا اذيت ميشن از خودم رنجيدم چون يه وقتايي يه كسايي پيدا ميشن كه بلدن چطوري با من رفتار كنن كه از من اون رفتاري رو كه ميخوان سر بزنه از خودم رنجيدم چون زيادي از خود متشكرم
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 20:42 | لینک  | 

سلام.

سال نو همه مبارک. ایشالا که خوش و خرم باشین. عروسی و مراسم و رفت و اومد و اینا تموم شد. باورتون میشه ده روز تو خونه ما بزن و برقص بود. این داداش منم میگه میبینی همه از پیر و جوون هر شب اینجان به بزن و برقص ؟ خوب اینا همشون نذر کرده بودن تو شوهر کنی اونوقت هر کاری از دستشون بر میاد بکنن.

از شوخی گذشته جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. عروسی خوبی بود. زندگی مشترک هم خوبه. خیلی بهتر از اونی که فکرشو میکردم. باید گفت خدا متشکرم

بابت همه چیزای خوبی که دارم. بابت همه خوبیایی که بهم میکنی . فقط اگه میتونی تو رو خودت منو به راه راست هدایت کن...

بازم میام . قول میدم

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 13:8 | لینک  | 

راستش اومدم بگم اگه ما دلمون نخواد از این آب طرح محرم استفاده کنیم و بخوایم همون آب قبلی با هر کیفیت و کمیتی که هست دوباره وارد شیر آب خونه هامون بشه کی رو باید ببینیم.

دلیلش؟؟؟؟؟؟

عرض کنم که از وقتی این آب طرح محرم وارد شیر آب خونه های این مردم شده همینطور بیماران پوستی و مویی هستن که تعدادشون زیاد و زیادتر میشه. و هر روز این مردمی که مرزبان این مملکت هستن با یه درد جدید روبرو میشن. من نمیدونم کی گفته مناطق محروم رو میشه به عنوان یه قسمت از آزمایشگاه آزمون و خطای این سیستم مدیریتی کشور در نظر گرفت. معلمای تازه فارغ التحصیل ـ پزشکای تازه فارغ التحصیل ـ برنامه های خام و ناپخته سیستم مدیریتی ـ و حالا هم آبی که با تعرفه آب شرب برای این مردم محاسبه میشه ولی نه تنها قابل شرب نیست که باعث شده از هر ۱۰ نوزادی که متولد میشه ۸ تاش بیماری پوستی از خفیف تا شدید داشته باشه. و از هر ۱۰ نفری که به داروخانه مراجعه میکنه ۸ نفر از ریزش شدید موی سر که چند وقتیه مبتلا شده ـ خشکی پوست بدن ـ خارش ـ و ... شکایت داشته باشه.

نمیدونم چطوری میشه به درد این مردمی که واقعا در حقشون اجحاف میشه رسیدگی کرد. مردمی که در دوقدمیشون بزرگترین سایت نفتی خاورمیانه است ولی از کمترین امکانات رفاهی برخوردارند. مردمی که منطقشون بیشترین درآمد رو نصیب کشور میکنه اما دریغ از رسیدگی به مشکلاتشون. مردمی که مصداق کامل دستشون کوتاه و خرما بر نخیل هستند. نمیدونم به کدوم منطق بیکاری توی منطقه ای بیداد میکنه که مثل یه جزیره وسط دریایی از نفت و گاز و پالایشگاه های نفتی و گازی جا مونده.

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند... 

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 18:50 | لینک  | 

این روزا درگیر خیلی چیزا هستم از خرید عروسی گرفته تا جابجایی داروخونه به یه جای بزرگتر و ...

خیلی چیزا هست که بیام و بنویسم اما خوب میدونین که فیلمبردارو عکاس و لباس عروس و مهمونا و مراسم و ارکستر و ... دیگه وقتی نمیمونه که بیام بنویسم.

راستی از همه دوستای عزیزی که وبلاگ منو میخونن دعوت میکنم که بیان عروسی هر کی دوس داره کافیه یه پیغام بده که آدرس رو توی یکی از آخرین نقطه های ایران ( به قول آقای همسر اگزوز ایران ) بدم خدمتشون. یه عروسی سنتی جنوبی و انشالا باحال

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 11:17 | لینک  | 

دیروز یه خانومی اومد دفترچه بیمه روستاییشو داد به من. به دارواش نیگا کردم دیدم یه عالمه داروای ضد درد با هم براش نوشته. به قیافش نیگا کردم دیدم در توانش نیست این مبلغ رو پرداخت کنه از طرفی از داروایی که نوشته بود چند تا ضد درد قوی با هم. علاوه ویتامین ای و فولیک اسید و ... همینطور که نسخشو نیگا میکردم پرسیدم ببخشین خانومم بیماریتون چیه؟ هنوز سوالم تموم نشده بود گفتش سرطان روده دارم. منو میگی  جا خوردم از این جواب. اونم با این لحن. سرم رو بلند کردم. دیدم ماسک زده. گفت تازه شیمی درمانی شدم برا همین ماسک زدم. خانوم دکتر من خانوم آقای ... هستم . گفتم همو .... که. گفت آره همون که قطع نخاع شده مرتب میاد ازت دارو میگیره. به دخترش که باهاش بود نیگاه کردم. به سرنوشتی که داشتن. به فقری که دامنگیرشون بود به پدرش که زمینگیر شده بود . به مادر جوونی که ۳۴ سالش نبود و سرطان روده داشت و معلوم نبود عاقبتش چی میشه. دارواشو نیگا میکردم شده بود ۱۲۰۰۰ تومان. دلم نمی اومد بهش بگم. از طرفی دلم نمی خواست بهش ترحم کنم. اما دست خودم نبود ناراحت بودم. گفتم خانومم من یه فاکتور بهت میدم چند برابر این داروایی که گرفتی یه نامه هم از این پزشکت بگیر فردا برو پیش دکتر ... مدیر کانون حمایت از همین بیماریه ( دلم نمی اومد بگم سرطان آخه خونواده خودم چند سال پیش همین دردا رو کشیده بود و این بود که با تمام وجود دردشو درک میکردم.) اونوقت اون از حساب همین کانون بهت کمک میکنه...

خدا کمکشون کنه. خدا به همه بنده هاش رحم کنه. خدا به ما رحم کنه. خدا به ما که مسئولیت مراقبت از سلامت مردممون دستمونه رحم کنه که بتونیم دردشونو بفهمیم. درکشون کنیم.

دل به فکر تنهایی اون زنم... 

خدمت اکبر آقای عزیز عرض کنم که  شما درست می فرمایین ولی در نه مورد شغل ما که فقط یه راه برا پول در آوردن و گذران زندگی نیست بلکه شغل ما معرف ما توی جامعه است. هر جا میری حتما با پیشوند صدات میکنن. شغل ما شخصیت ما رو رفتار مارو منش ما رو زندگی اجتماعی ما رو با شدت بیشتری نسبت به شغل های دیگه تحت تاثیر قرار میده. عروسی . مهمونی . خیابون . فروشگاه. فرقی نمیکنه داروخانه باشی یا هر جای دیگه تو یه دکتری باید پاسخگو باشی... نمیدونم چطوری بگم . به هر حال این دلیل اینه که ما نمیتونیم کارمون رو نیاریم توی خونه...

دیگه میخواستم خدمت مابقی دوستان هم عرض ادب داشته باشم که فعلا بسیار بسیار خسته ام...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 20:34 | لینک  | 

نمیدونم با خوده نمیدونم بی خوده اما هر چی هست خیلی خوبم خیلی خوشحالم. به قول بعضیا گفتنی همه چی آرومه من چقد...

این یکی دو شبه مهمونی دعوت بودیم تو جمع هایی که پزشک نبودن. خونه آدمایی که شغلای آزاد داشتن با خانومای خونه دار. وای نمیدونی چه جمع های خوبی بود کلی به آدم خوش میگذره. به چیزایی فک میکنن که آدم حال میکنه. همش از اون روز میگم چه باحالن. ما هر وقت دور هم میشینیم همش داریم حرف مریض و مریضی و دوا و درمون و فلان دکتر و فلون وزیرو بیمه و ... رو میزنیم. اما با یه تجربه جدید روبه رو شدم مردم خوب و خوش گذرونی که واقعا بهتر از ما پزشکا زندگی میکنن . شاید به همین دلیله که احساس خوبی دارم این روزا.  خوشحالم که دعوت شده بودم...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 18:11 | لینک  | 

سلام

این روزها بی نهایت سرم شلوغه. این روزها خیلی روزهای سختیه. مقدمات رفتن به یه خونه جدید واقعا فک نمیکردم انقد سخت باشه طوری که به ... خوردن افتادم به آقای همسر میگم اگه یه بار دیگه قرار باشه با هر کس دیگه ای ازدواج کنم به طور کلی جواب رد میدم و ترجیح میدم به راهبه ها بپیوندم. البته ناگفته نمونه اگه راهبه هم میشدم بازم میومدم اینجا یه غری میزدم. مث اینکه الان داروساز و شاغلم و هر روز میگم کاشکی خونه دار بودم و تو خونه هر کاری دلم میخواست میکردم. اما اون روز که سخت مریض شده بودم انقد تلفن حرف زدم انقد حوصلم سر رفت که نگو.

این روزها از همه کس و همه چیز و همه جا خسته ام. جسمم خسته است. انقد که داره روحمم آزار میده. هیچی آرومم نمیکنه مگه رفتن به یه ده کوچیک تو شمال که امن امن باشه نه باد بیاد توش نه بارون تنهای تنها یه دو هفته ای بمونم و لعنه بفرستم به بانی و باعث اینهمه بدبختی و ....

این روزها مرتبا خواب دوستای عزیزی رو می بینم که خیلی وقته ازشون دورم و به یکی یکیشون زنگ میزنم و حال و احوال میکنم و حسابی دلتنگ اون روزا میشم و با آقای همسر میشینیم و راجع به اون زمونا حرف میزنیم.

این روزا حسابمون خالیه - دلمون تنگه - زندگی روی سخت خودشو داره به من نشون میده. اما خودشم میدونه این بیدا نیستم که با این بادا بلرزم حالا میبینه.

این روزا مریضایی میان داروخونه که هر کدومشون خوراک یه هفته خنده یا مایه یه هفته غصه و اشک در خلوت من میشن.

این روزا لبخند به لب دارم و خستگی در جسم و عشق به مطالعه در قلبم...

این روزا همش میگم خوش به حال تونسیا. اما اگه انقلاب اونام به کثافت کشیده شه چی؟ چقد بیچاره میشن. چقد دردناک میشه ...

این روزا دلتنگ بودن در کنار همه عزیزانیم که همیشه شبانه روز در کنارشون بودم و تا یه ماه دیگه چن ساعاتی رو در روز میبینمشون.

این روزا به خونه داری فک میکنم. این روزا به لباس عروس. به حنابندون. به مهمونا. به عکاس. به شیرینی به میوه به ... به همه چی جز شروع زندگی چون انقد سرم شلوغه اون موارده که تصمیم گرفتیم به این یکی بعد شروع فک کنیم . خدا به خیر کنه...

گفتنی ها بسیاره. به خاطر یه مساله ای که با بازرگانی پیدا کرده بودم و حرف مفتی که رئیس بازرگانی میزد انقد دپرس شده بودم که تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت هیچی اینجا ننویسم اما از اونجا که شما دوستان عزیز خیلی اصرار میکنید شاید بعضی وقتا اومدم نوشتم...

فعلا بای

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 12:45 | لینک  | 

سلام. میدونم خیلی خیلی دیر اومدم برا اینکه یه چیزی بنویسم . آخه مساله اینه که حرف خیلی زیاده ها ولی اینکه چطوری بنویسی و از کجا شروع کنی و اینا حس و حال نوشتن رو از آدم میگیره. حالا بگذریم از این حرفا فعلا که من اینجام خوش باشین ( یکی نیست بگه بابا یواشتر یوقت خاکی نشی انقده خودتو تحویل میگیری. آخه کامنتاتو ببین اگه یه نفر برات نوشته بود کدوم گوری هستی؟)

جونم براتون بگه که خونه ی من و آقای همسر دیگه داره نفسای آخرشو میکشه. آخ که میمیرم برا لم دادن رو مبلش و کتاب خوندن. آخ که کی میشه بشینم تو اتاق خودم همون که مال خود خود تنهامه و هی کتاب بخونم هی بخونم.

این روزا همش تو عروسی و عقدکنون و این چیزاییم آخه تازه هوای اینجا بهاری شده. انقد هوا خوب شده که من بی جنبه خارش گلو گرفتم و در ادامشم معلومه دیگه.

این روزا یه مساله ای بدرقم اذینم میکنه اینکه تو دکتر باشی- پروفسور باشی- معروف باشی - اصلا ممد رضا گلزار باشی - هدیه تهرانی باشی - حتی مهشید تو خوش نشین ها باشی - یا نه تاج الملوک خانم قهوه تلخ باشی اصلا همون هر خ.. که باشی کافیه فقط زن باشی تا اطرافیانی که اسمشون مرده بهت بگن این که من میگم... دارم با خودم میجنگم شاید که رستگار شوم...

این روزا روزاییه که آقای همسر تشریف آوردو مخ بنده رو ریخت تو فرغون. دیشب بهش میگم بسه این حرفا الان که پارسال نیست بخوای مخ منو بزنی دیگه زنت نمی شم همون یه بار برا هفتاد پشتم بس بود. بعد خودش میگه ببین اگه مثلا میگفتن این خانوم فقط برا ۵ سال همسرته بعد یه سال میره مرخصی اونقت اگه خواست دوباره همسرت میشه نخواست نه نمیشه- ببین ما مردا تو این ۵ سال چه کارا که نمیکردیم و چه برنامه ها که نمیریختیم که شما حتی فکر رفتن مرخصی رو هم نکنین. اما من به جاش گفتم اما من برا همیشه میرفتم مرخصی... بیچاره کلی حالش گرفته شد

این روزا همه چی کمی تا قسمتی خوبه. این روزا من برا فکر کردن به بازی پی اس پی رو آوردم مخصوصا بازی مومبو جومبو ای باحاله ای خوب میشه فکر کرد زمان بازی.. (شرمنه صفحه کلید قاطی کرده انگلیسی نمی نویسه )

این روزا در تدارک خرید جهیزیه خرید لوازم منزل - دوخت انواع لباس ها - خرید انواع پوشاک و.... می باشم.

این روزا عجب مریضایی داریم. یکی اومده میگه خانوم دکتر این دوست ما رو شیر زده! منو میگی با تعجب از اینا گفتم شیر ؟؟؟؟؟؟ گفتش آره دیگه خانوم دکتر شیر؟؟؟ در حالیکه داشتم دنبال یه واژه و معنی دیگه از شیری که بتونه آدم رو بزنه میگشتم گفتم شیر راستکی ( حال میکنی حرف زدنو...) گفتش آره دیگه خانوم دکتر شیر دیگه. در حالیکه هر لحظه از تعجب بیشتر و بیشتر چشمام گشاد میشد و در حالیکه با دستام شکل یه جسم بزرگ رو تو هوا ترسیم میکردم گفتم شیر واقعی؟؟؟؟ مرده در حالیکه نمیدونست و نمیتونست بفهمه من چرا انقد متعجب و گیج برخورد میکنم گفت آره دیگه و در حالیکه همون شکلیو که من ترسیم کرده بودم ترسیم میکرد گفت شیر واقعی. گفتم خوب حالا شیره کجاست؟ چیکارش کردین؟ مریضتون کجاست نبردین دکتر.... یهو مرده دوزاریش افتاد و با یه قهقهه بلند گفتش خانوم دکتر ماهی شیر و میگم..... وای باید میدیدین چه حال باحالی شده بودم. تازه کم که نیووردم قبل از هر گونه مشاوره و ارجاع واینا گفتم اااااااااااا مگه ماهی شیرم الان هست؟ پس چرا من هر وقت میرم بازار نیست؟

این روزا اصلا دلم نمیخواد تنها باشم دلم میخواد همیشه با من باشی عزیزم.

فعلا تا اینجای این روزا رو داشته باشین....

 

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 18:4 | لینک  | 

اونشب خونه مادر آقای همسر اینا نشسته بودیم یهو امیر آقا تنها نوه دختری خونواده که من خیلی دوس دارم بهم بگه زن دایی ولی میگه خاله جون اومد بغل دستم نشست و گفت من رفتم توی سایت شما! از تعجب شاخم در اومد گفتم سایت من؟ کدوم سایت؟ گفت همون دیگه دوا درمون دیگه. گفتم آها. آخه حرفم نیومد. از یه طرف خوشحال شدم که یه پسر نوجوون خوب و دوست داشتنی اول راهنمایی مشتاق شده وبلاگ منو خونده از طرفی گفتم خوب اینکه یه آشنا وبلاگ آدم بخونه یه کمی دست و پای آدم رو میبنده. گفتم خوب امیر جون از کجا متوجه شدی وبلاگ منه؟ گفت خاله جون معلومه.    حالا بزارین یه کمی از این امیر آقا براتون بگم شاگرد اول کلاسه و مامانش حسابی بهش حساسه. ایام مدرسه امیر آقا باید خیلی زود بخوابه ولی من فک کنم این امیر آقا اول یه کمی اینترنت گردی میکنه بعدش میگیره میخوابه. خیلی خیلی پسر آروم و حرف گوش کنیه فقط من دوس دارم به من بگه زن دایی که میگه خاله.... آخه امیر آقا من همش یه دونه زن دایی هستم اما خیلی خاله ام.... خوشحالم که اینجا رو میخونی...
نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 18:40 | لینک  | 

۱. خیابونا عریض. همه در لاین خودشون حرکت میکردن. با تعجب همه جا رو نگاه میکردم و به آقای همسر میگفتم آخه مگه میشه همه تو لاین خودشون باشن بابا ایران اسلامی ما پس چرا نمیشه؟ اگه لاینتو مشخص نمی کردی دیگه یهو اون وسطا ازین خبرا نبود که بپیچی تو لاین مردم و لاینتو عوض کنی که باید میرفتی مث بچه آدم یه دور برگردونی یه میدونی چیزی پیدا میکردی برمیگشتی اول خط دوباره و اونوقط لاین مورد نظرتو انتخاب میکردی. بابا اصلا حالیشون نبود که حالا ما یه اشتباهی کردیم لاین رو اشتباه رفتیم بزارین یواشکی برگردیم دیگه اه همینه دیگه ما تمدنمون ۲۵۰۰ ساله است اونا ۳۰ سال هم نیست که شروع کردن به پیشرفت...

۲. راستی خدمت دوستای عزیزم که قصر سفر به امارات رو دارن عرض کنم که رستوران شباب ایراینی توی طبقه ششم بازار بزرگ انصار ( انصار مول) در اول شارجه غذاهای بسیار خوشمزه ایرانی رو به صورت خونگی داره . آشپزش یه خانوم ایرانیه و قیمت غذاهاش هم بسیار خوبه. هر نفر ۳۲ درهم. البته ناگفته نمونه که قیمت مواد غذایی توی امارات خیلی مناسبه. پس به دوستانم رستوران شباب ایرانی و رستوران پارس رو توی دبی از لحاظ کیفیت غذا و رستوران آبشار رو برای شب از لحاظ موسیقی و خوش گذشتن و ... پیشنهاد میکنم...

۳. اینو باید اول از همه میگفتم. اما خوب حالا میگم طوری نیست. وقتی هواپیما داره میشینه یه بیابون برهوت بی درخت میبینی اما پر از ساختمونای بلند بلند. وقتی هواپیما میشینه و تو این همه نظم رو تو کار پرسنل فرودگاه میبینی و بیرون اومدنت از فرودگاه ۲۰ دقیقه بیشتر طول نمیکشه و بدتر وقتی بیرون رو میبینی خیابونا رو ماشینا رو مردم رو همه و همه و همه چی رو ساختمونای بلند بازارای بزرگ مردم عرب که با چه غروری راه میرن افتخار میکنن به اسم کشورشون که فقط ۳۰ سال تمدن داره افتخار میکنن به اسم پادشاهشون و اسمشو با هزار دب دبه و کب کبه به زبون میارن و هر کی دلش میخواد شبیهش باشه و ... دلت پر از غم میشه از اینکه میزنی تو سرت که خلیج فارسه نه عرب. از اینکه زمین کشور تو پر از درخته پر از آبه پر از طلاست اما هیچی توش نیست. مردمش بدبختن. مردمش به نون شب محتاجن. مردمش تو کشور خودشون هیچن. مردمش حتی تور فکر خودشون غرور ندارن حتی روی صندلی ریاست غرور ندارن... خدایا دست به دامنت شوم یا نه...

۴. به این نتیجه رسیدم که این عربای امارات از همه تباری کارگر گرفتن و خودشون نشستن تو خونه هاشون حالشو میبرن بخدا. توی فرودگاه همه پرسنل فلیپینی یا کره ای یا چینی بعضا ایرانی یا اگه هم عرب باشن عربای مصرو لبنان. فروشگاه ها ِ پمپ بنزینا ـ مراکز تجاری ـ دربونای قصرا ـ غریق نجاتا ـ پلیسا ـ پارچه فروشا ـ خیاطا ـ آرایشگاهها ـ رستورانا ـ مسئولای پارکها ـ خشک شویی هاـ پارکینگ ها و... همه و همه کره ای و چینی و فلیپینی و ایرانی و پاکستانی و هندی. دریغ از یه وطنی به قول خوداشون. آخه چرا غرور نداشته باشن چرا؟ وقتی توی رفاه کامل زندگی میکنن وقتی چن زبون زنده توی مدارسشون تدریس میشه وقتی همه همسایه ها دارن نوکریشونو میکنن واللا چرا مغرور نباشن حالا هی محمود بیاد بگه غرور بده و...

تا اینجا رو داشته باشین تا بیام بازم بگم...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 18:45 | لینک  | 

سلام به همه دوستان گلم. من از سفر برگشتم. مدتهای طولانی بود که نیاز مبرم به مسافرتی داشتم که همه خستگیهام رو در کنه اما هر مسافرتی که میرفتم اونی نبود که باید باشه. اما این سفر آخر....

۱. واقعا آدم نمیتونه تصور کنه داره در نقطه قرینه یه جایی اونور خلیج فارس زندگی میکنه و اینهمه تفاوت وجود داره. به چه دلیل به دلیل سیاست. حالا اینکه سیاست کدوم طرف درسته یا غلط رو دیگه خود عزیزتون باید قضاوت کنین. من فقط تفاوتا رو میگم....

داشته باشین تا بیام بگم...فعلا آقای همسر اومد دنبالم باید برم امشب خونوادشون دارن میان خونه ما

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 19:24 | لینک  | 

سلام

من هستم. همین جاهام. از اون کامنت تا این کامنت دور ایران و به دلایل مختلف گشتیم. شیراز ـ کیش ـ تهران ـ بندرعباس ـ بندر لنگه و...

حالا هم که همین روزا در تدارک سفر به امارات هستم. نمیدونم خوش بگذره یا نه ولی خوب همینه که هست باید رفت... باید دید... باید...

راستی داداشی فوق لیسانس قبول شد. خیلی براش خوشحالم.

خودم هنوز همون جاییم که بودم هیچ توفیری نکردم پس برا خودم متاسفم!

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 9:9 | لینک  | 

اغا جونم براتون بگه كه يه چن روزي بود كه آقاي همسر بدجوري حس حال نداشت و هي ميگفت دلم يه مسافرت حتي شده يه روزه ميخواد دلم ميخواد از اينجا دور شم و ... اين شد كه من گفتم آقا من احتياج به يه چن دست مانتو و لباس و پوشاك و اينا دارم و بيا يه سر بريم بندرعباس و برگرديم. از اونجا كه بيچاره آقاي همسر نه تو كارش نيست گفت باشه بریم. رفتيم .بگذريم كه چقد تو مسير خوش گذشت و اينا و اين حرفا. قسمت مهمش اينجاست كه با دقت گوش كنين:

جاتون خالي موقع ناهار آقاي همسر رفت طرف هتل هرمز . گفتم آقا چرا اونجا . گفتش خوب يه جاي جديد رو تجربه كنيم. گفتم آقا ميدوني كه من بد غذام پس همون بهتر كه بريم جايي كه تا حالا چن بار غدا خورديم و ريسك نكنيم بريم اونجا يه چيز افتضاح بزارن جلومون . همسر گفت از اونجا كه تو خيلي ميگو دوس داري ميريم اينجا. به هر حال رفتيم  حالا گوش كنيم از هتل هرمز:

1.     پاركينگ اين هتل يه محوطه بازه كه توي اين ماه كه افتاب همه جا رو مي سوزونه قشنگ توي ماشين بعد يه چن دقيقه پارك  كردن ديگه جايي براي نشستن و نسوختن نميمونه

2.     توي شهر چن جا رو مي بيني كه تبليغات رستوران سنتي هتل هرمز رو زدن ولي وقتي ميري تو با اينكه توي خود هتل هم كلي از رستوران سنتيشون تعريف كردن و پوستر چسبوندن و ... مي بيني رستوران سنتي تعطيله.

3.     داخل هتل هرمز انقدر گرمه كه دلت ميخواد هر چه زوردتر به يه جايي برسي كه بتوني يه هوای خنك رو استنشاق كني و می گی کاشکی غذا رو میاوردن توی ماشین بخوریم

4.     داخل رستوران هتل ، نقاشي هاي سقف هتل كنده شده و تكه هاي بزرگ رنگ در حال افتادن هستن و تو هر آن منتظر هستي كه يه تكه بزرگ از اون رنگ بيفته وسط غذات.

5.     و حالا ميگوهاي خوشمزه ما رو آوردن. جاتون خالي اولين دونه ميگو رو كه برداشتم ديدم به قطر دو سانتيمتر تخم مرغ روشه. اما در زير اين تخم مرغ ها يه ميگوي خام خام خام به رنگ سفيد و يه لايه پوست نازك قرمز ديده ميشد. مگه ميشد نگاش كرد بيچاره ميگوه داشت التماس ميكرد كه برش گردونيم توي دريا.

بالاخره وقتي ديديم تو اون گشنگي قادر به خوردن اون غدا نيستيم. دو سيخ كباب سفارش داريم. جاتون خالي نباشه. بوي افتضاح روغن حيواني به همراه بوي ضخم گوشت و طعم افتضاح طوري كه من لقمه اول رو به زور نوشابه قورت دادم و بعد دست از پا درازتر و گرسنه اومديم صندوق. حالا اما ملاحظه كنين فاكتور رو:

1. ميگو پفكي              1 عدد          قيمت 95000                            مبلغ 95000

2. ميگو كبابي              1 عدد         قيمت 95000                             مبلغ 95000

3. چلو كره                   2عدد                  18000                                     36000

4.بوفه اردور و دسر       2 عدد                  40000                                     80000

5 . نوشابه قوطي            2 عدد               9500                                      19000

6.كباب لقمه زعفراني      2 عدد               54000                                     108000

 7. عوارض                        0                   12990                                    12990

     

                                                                                 سروسي :        665990

                                                                                 قابل پرداخت:   512889

قابل توجه همه عزيزان كه ما توي اين صورت حساب به هيج كدوم از ميگوها دست نزديم و به استحضارشون رسونديم كه ميگواتون خيلي افتضاح بود و ...

كه لطف كردن و يه ميگو رو كم كردن كه مبلغ فاكتور ما شد 398840 ريال. حالا ميدوني زورت از چي ميگيره شكم گرسنه بايد 40 هزارتومنم پول بدي. اي خدا پس اين بازرگاني و تعذيرات و اين چيزا چيه؟ كجاست؟ به همسر گفتم بخدا ببين من چه ميگويي اونروز برات پختم. ديدي چقد خوشمزه بود و ديدي فلان و كلي آقاي همسر از من و دست پختم تعريف كرد.

ظهرشم رفتيم طلا و مس نگاه كرديم جاتون خالي فيلم خوبي بود كلي من گريه كردم.

خوب از داروخونه براتون بگم كه مد شده ميان ميگن خانوم دکتر توي مهموني فلاني با مثلا توي عروسي فلاني  يا توي فلان مغازه  يا توي فلان باشگاه يا توي فلان اداره ديدمتون گفتين

يا خانمم ديدتتون گفتين يا مادرم شمارو ديده گفتين كه چي كه مثلا برا فلان مشكل من فلان شامپو هست يا لوسيون هست يا كرم هست يا .... حالا شما پيدا كن پرتقال فروش را ...

ديگه براتون بگم كه  اقاي  همسر كتاب كنت مونت كريستو رو اثر الكساندر دوما برام گرفته با ترجمه ذبيح الله منصوري. عجب كتابيه اين كتاب. و اين آقاي منصوري عجب ترجمه اي كرده دستش درد نكنه.

ديگه جونم بگه براتون  كه من و آقاي همسر يه راه حل براي دست بابك پيدا كرديم...

پايان.

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 11:25 | لینک  | 

اول از همه عرض كنم خدمت همه خانوماي عزيز و دوستاي خانوم گلم كه روز زن مبارك. راستي روز زن چي كادو گرفتين و چي كادو دادين؟

بعد اينكه اين روزا بدجوري سرم شلوغه بدجور. هر روز يه اتفاقي كه فكر منو مشغول كنه پيش مياد. ميدونين مث  اين دكتر خ كه عزمش و جزم كرده كه منو به زانو در بياره و برم كاسه گدايي جلوش دراز كنم كه اي بابا دكتر برسون نسخه تو اين نداري و ... منم كه طبق معمول مغرور و كله خر . به همه تاكيد ميكنه برين داروخونه فلاني بعد وقتي ديد من هيچ عكس العملي نشون نميدم به خاله جونم كه رفته بودن پيششون گفتن كه برين اين داروخونه خالمم محلش نداده بودن اومده بودن اينجا. بازم من گفتم كور خوندي دكتر كور خوندي . اگه اين نيلوفره كه اين چشم خودخواهي تورو در مياره ميندازه جلو سگا تا تف كنن روش. خوب حرصم گرفته ديگه جلو اون كه نميتونم اين حرفا رو بزنم مجبورم بيام تو وبلاگ بنويسم. حالا شمام لطفا يه همدردي با من بيچاره – فلك زده – بينوا بكنين تا از دست نرفتم....

از همه اينا بگذريم چن روز پيش توي مجلس ختم يه عزيزي نشسته بودم كه تلفنم زنگ زد كه اي خانوم دكتر برس كه اداره بازرگاني اومده بازرسي. ميگم خوب خانومم اومده كه اومده آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است. جاتون خالي به محض برگشتن از اونجا رفتم اداره بازرگاني . جاتون خالي طرف (رئيس اداره رو ميگم ) همچين گارد گرفته بود كه اون سرش نا پيدا. با آقاي همسر رفته بودم. نشسته ننشسته گفتم در خدمتم . كه گفت ازتون شكايت شده كه مرطوب كننده سينره رو گرون دادين و اي واي و اي بيداد كه تو گرون فروشي و تو .... جاتون خالي بدبخت فلك زده آقاي رئيس رو همچين شستم رفتم انداختم تو آفتاب خشك شه كه اون سرش نا پيدا.فلك زده آخرش با هزارتا تشريفات تا دم در اداره با من اومد هي گفت خانوم دكتر به هر حال سوء تفاهم نشه و ...

همون اول كه رفتم تو اتاقش انگار با يه بازاري طرف باشه ميگه به هر حال ازتون شكايت شده.شما به عنوان يه گرونفروش خاستمتون و .... منم گفتم اول كه اگه  قراره از همين اول اينطوري حرف بزنين بفرمائئن شكايت رو بفرستين تعذيرات كه من جواب بدم. و من اينجا نميشينم كه شما بخواي هر طور دلت خواست حرف بزني و ... از قضا بعد اينكه من كلي حرف زدم و به قول معروق گربه رئيس رو دم حجله كشتم. معلوم شد كه اي بابا اين سينره اومده قيمتا رو بالا برده اما روي بسته بندي هنوز همون قيمت قديم خورده و همين باعث شكايت و شكايت كشون شده. حالا ميگم خوب قضيه حله ديگه ميگه من زنگ زدم داروپخش گفته شما خريد جديد نكردي! ميگم آقاي محترم اولا كه من نميدون عرفه شرعه قانونه يا هر چيزي اما برنامه اينه كه وقتي قيمت يه دارو يا يه كالا تغيير ميكنه توي بازار قيمت همه اجناس رو با هم عوض ميكنن دوم اينكه من سه تا خريد جديد كردم فاكتوراشم موجود سوم آقاي من كه دور از جون شما نباشي داروپخش پخش بهداشتي نيست و داروييه و... بالاخره  جونم براتون بگه كه اينطوريام نبود كه من برا شما تعريف ميكنما كلي جنجال و جنگ بود جاي همتون خالي. 

روز بعد كه جريان رو برا پسر خالم تعريف ميكنم ميگه همه چيو بي خيال بگو ببينم آقاي همسر همرات بوده يا نه ميگم آره بيچاره يه گوشه كنار من نشسته بود . ميگه بابا تو با يه تير دو نشون زدي هم جواب رئيس رو دادي هم حساب كارو دست آقاي همسر دادي تا بدونه با چي طرفه و اگه بخواد چيزي بگه بدونه عاقبتش چيه؟

راس ميگفت بيچاره آقاي همسر شوكه شده بود ميگفت باور نميكردم اينطوري بتوني جوابش رو بدي طوري كه اين رئيسه آخرش نزديك بود يه معذرت خواهي گنده هم ازت بكنه. به هر حال كلي حالم گرفته شد بابت اين اتفاق . آدم بعضي وقتا انقد خوبي ميكنه يهو يكي مياد جواب اينهمه كارايي رو كه برا اين مردم كردي رو اينطوري ميده. حالا بگذريم كه پرونده هنوز در جريانه و ... يه دوستي داشتم خدا همه جا همراهش باشه هميشه ميگفت انقد به ديگرون لطف نكن چون باعث ميشه توقعت ازشون بالا بره اونوقت با يه كار اشتباه اونا تو يه ضربه بزرگ ميخوري. بابا چقد از خودم تعريف كردما.

راستي آقاي همسر گفته اينو بنويسم چن روز پيش ميخواستيم يه چيزي بگيريم ساعت 2 ايناي ظهر بود كيفمونو نگاه كرديم نه من و نه آقاي همسر حتي يه 500 تومني هم توي كيفمون نداشتيم.

چهارم اينكه خانومه اومده ميگه ميخوام برم حج اين قرصاي ال دي رو چطوري بخورم . انگار برا خوردن ال دي هم مناسك خاصي وجود داره !

اين همسر امشب رفته بيرون با دوستاش. من انگار يه چيزي گم كردم . همينطوري  مث معتادا دارم دور خودم ميچرخم كه چيكار كنم چي نكنم....

يه آقايي اومده تو داروخونه ميگه با خانوم دكتر كار دارم ميگم بفرمايين ميگه دكتر برا بچم يه شربت نوشته خانومم بهش نميده. ميگم خوب حالا ميخواين من چيكار كنم بهش قرصشو بدم. ميگه نه فقط خانومم ميگه ولش كن نميخواد . ميگم خوب آقاي عزيز من چيكار ميتونم براتون بگنم ها؟ به نظر شما من چيكار كنم ها؟

ديگه اينكه خدا رو شكر ايام به كام است و روزگارم شيرين...

 

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 20:3 | لینک  | 

بالاخره این پائولو کویلو با اون همه تعریفی که ازش میکنن یه چیزی نوشت که منم خوشم اومد وگفتم دستش درد نکنه. نمیشه گفت یه چیزی نوشت که منم بفهمم چون مابقی کتاباش همه تکرار یه جمله است. آقای پائلو کویلو و دوستدارانش من واقعا شرمندم خوب چیکار کنم خوشم نمی اومد. اما دستش درد نکنه مترجم و دستش درد نکنه نویسنده عجب کتابیه این برنده تنهاست. عجب کتابیه. اما هیچی برا من خاطره کتاب پشت دیوارهای بلند ( یه کتاب ایرانیه ) نمیشه. خو چیکار کنم منم دیگه...

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 20:6 | لینک  | 

سلام.

کامنت های شما عزیزان رو که میخونم خیلی خوشحال میشم ولی یه چیزی که خیلی ناراحتم کرده اینه که خیلی از دوستای عزیزم با خوندن متنای من یه احساس سرخوردگی ناراحتی از رشتشون از شغلشون یا خستگی از حرفای من بهشون دست میده. دلم میخواد اینجا چندتا توضيح بدم:

1- بخدا من عاشق شغلم هستم با همه خستگياش با همه دردسراش. بايد بودين و ميديدين كه توي همايش معرفي رشته ها بنده چه تعريفايي از رشتمون كردم و چقد همه تحت تاثير قرار گرفتن. واقعا داروسازي شغل راحت خوب باكلاس و .... خيليا شايد الان معني حرفاي منو درك نكنن ايشالا وقتي رفتين توي كار و خودتونو با پزشكا كه با اون زحمت شيفت ميدن مقايسه كردين يا با دندونپزشكا كه اونقد كارشون سخته يا هر رشته ديگه اي ميبينين كه بهترين هستين.

2- باور كنين من ضمن نوشتن همه مطالبم با اينكه خيلي غر غر ميكنم و خسته ام كلي در حال خنده ام و واقعا سخت نميگيرم. از عزيزاني كه نگران بنده شدن و ازم خواستن كه يه كمي آسونتر بگيرم واقعا متشكرم-

3- در باب سنم هم كه نوزده سالمه بايد بگم كه خوب من چن ساله كه نوزده سالمه . 26 دي ماه هر سال من نوزده ساله ميشم. هر سال نوزده سال...

4. راستي آقاي همسر برگشته ها... جاتون خالي يه عالمه سوغاتي و شوكولات و ... ديگه خوب خودشم كه نبودش برام باعث سندرم ترك شده بود از همه مهمتر.

5. خيلي حرف دارم و اندفعه ميخوام سعي كنم خوب و اميدوار كننده بنويسم از همتون عذر ميخوام. راس ميگينا مني فقط غر غرامو ميام اينجا ميكنم از خوشيام هيچي نميگم

6. از همه مهمتر همتونو دوس دارم...

 

نوشته شده توسط دکتر نیلوفر در ساعت 11:11 | لینک  |